کاش من شعر توباشم که ببوسم لب شیرین ترا / کاش من قصّۀ شبهای تو باشم که ببویم تن روئین ترا / کاش در خواب تو آیم همچو پَرْیان بهشت/ تا بگویم چه کنم با توُ ،این دِیرُ وکِنِشْت /ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 قصّه های دریا خانم

qaz7l09f8tq7viao1s4

"انشاء "

نامه ایی بدوست خود بنویسید

سلام دوست عزیزم اگر جویای حال من باشی ملالی نیست

بجز دوری شما که آنهم بزودی میسر خواهد شد خانم معلم گفته است

نامه ایی بدوست خود بنویسید وبرایش درد دل کنید

راستش من دلم خیلی درد دارد هروقت هم به مادرم می گویم

برایم گل گاوزبان با نبات درست می کند و می گوید

از بس هله وهوله می خوری دختر بد است زیاد شکمو باشد

  !لابد  شکمت جغد دارد

من از جغد می ترسم اگر در شکم من جغد باشد یعنی من حامله هستم

وای اینکه آبروی مان می رود تازه همه می گویند بچه اش جغد است

اما من هر چقدر به شکمم نگاه می کنم چیزی را نمی بینم

! این مادر من عجب حرفهایی می زند

مثلا زری خانم که خانه اش یک کوچه پائین تراز خانه  ما است

و گاهی به خانه ی ما سر می زند

:مادرم می گوید

این زری خانم یک پایش می لنگد ویا می گوید سر وگوشش می جنبد

برای همین من چند روز پیش به بهانه اینکه توپ برادرم در خانه اشان افتاده

یعنی راستش را بگویم عمدا تو پ را انداختم تا ببینم چقدر پایش می لنگد

ویا بیچاره سر وگوشش می جنبد دلم برایش می سوزد کاش به نزد دکتر می رفت

تا دوا می خورد وخوب می شد

اماوقتی من به در خانه اش رفتم هرچقدر نگاه کردم

ندیدم پایش به لنگد واصلا سر وگوشش  هم نمی جنبید

حتما قبلا خودش نزد دکتر رفته است وداروی جنبیدن ولنگیدن خورده و خوب شده است

تازه مادرم می گفت  بدری خانم  دختر  دایی پدرم  دهنش لق است

من دیروز بدهان بدری خانم خیلی نگاه کردم اصلا لق نبود من فکر می کنم

مادرم چشمانش ضعیف شده وباید عینک بخرد

! تا همه را لق ولنگ نبیند

!دیروز هم با پدرم دعوا کرد می گفت بگمانم تنبانت دوتا شده است

در حالیکه پدر خیلی تنبان دارد بعضی هایش نو است

وبعضی هم کمی کهنه ، من فکر می کنم مادرم بیمارشده است امروز صبح می گفت

حسین آقا پسر خاله بابام تازه گی زیر سرش بلند شده و دائم با دمش گردو می شکند

حالا منتظرم حسین آقا بخانه ما بیاید تا خوب نگاه کنم ببینم زیر سرش چطوری بلند شده

شاید چندتا بالش گذاشته ویا دمش را کجا پنهان می کند

تا هروقت گردو داشته باشد با دمش بشکند

   نمی دانم چرا مادرم همه را یک جور دیگرمی بیند مخصوصا فامیل پدرم ، وقتی

  انشایم را  برای مادرم خواندم گفت 

!خاک برسرت  عمه ات عینک می خواهد

ژیلا

Posted in اشعار من | 4 Comments

وقتی خودم را کم می آورم ترا بهانه می کنم/ژیلا

قصّۀ های دریاخانم

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

20100602231712_20719


تو برو کفن بخر

خاطره این بار  دریا خانم از سفر زیارتی است

:وبهتره داستان از زبان خود دریا خانم گل بشنوید

چند سال پیش در یک سفر زیارتی وسیاحتی بدلیل اینکه تنها بودم

با یک حاج خانمی که اهل یکی از شهرستانهای کوچکِ ….بود هم اتاق شدم

البته اتاق که نه ،سوئیتی بسیار شیک وتمیز بسبک فرنگی نصیبمان شد

این پیرزن عزیز بسیار ضعیف ولاغر وتقریبا بیمار بود وباید مرتب اورا یدک می کشیدم

وتوضیحات لازم در مورد استفاده از سرویس بهداشتی و صد البته طریقه کاربرد آن می دادم

واما حکایت من با این هم اتاقی عزیز بسیار جالب بود که از گفتن بقیه بجز همین یه خاطره

بدلائل اصول بهداشتی معذورم 

واز آنجایی که من عاشق سفرم ودر مسافرت نمیتوانم یک جا بند شوم ومرتبا

دلم می خواهد به همه جا سرک بکشم(فضول نیستما) ودیدنی هارا ببینم

امّا این پیرزن را همچون وزنه وزنجیری به پایم بستند

از طرفی دلم برایش می سوخت هرچه باشد سفرزیارتی بود

!بماند که باید برایش خرید می کردم و ای داد وبیداد

وباید مرتب ریال ایرانی را به ارز مورد نظر برایش محاسبه می کردم

اما گاهی هم گریزی میزدم و او تا خواب بود برای سیاحت وزیارت

وصد البته خرید کردن جیم می شدم

در همان چند روزی که همسفر این بنده خدا بودم چون هتل ما فاصله کمی تا بازار  داشت

این حاج خانم گویا خودشان قدم رنجه فرموده وبه بازار رفته بودند

واز پارچه ایی که برنگ سرمه ایی برّاق بود خوششان آمده بود

وقصد خرید آنرا برای دختر وعروسش کرده بود

و مغازه دار هم که اهل یکی از کشورهای همجوار بود گویا پارچه را به ایشان نفروخته بود

!وگفته بود  تو چه به پارچه لباس شب

!وکفن آورده بود وگفته بود این لباس مناسب توست

هنگامی که به هتل آمدم پیرزن بیچاره گریه می کرد وبمن گفت تو مرا تنها گذاشتی

واین فروشنده بجای پارچه برایم کفن آورده است

واز من خواست تا برای اعتراض به مرد فروشنده و خریدن پارچه لباسی بهمراهش بروم

فردا قبل از رفتن به زیارت  ،به سراغ مرد فروشنده پارچه رفتیم

ومعترض شدم که این چه لحن برخورد با این بنده خدا بوده تو پولت را می شناسی

!دیگر به تو ارتباطی ندارد که لباس شب باشد یا کفن

فروشنده کمی شرمنده شد وخلاصه با سلام وصلوات پارچه لباسی را خریدیم

!بعلاوه دو دست کفن فرد اعلا برای پیرزن هم اتاقی ام

:وحالا از" پیرزن خانم" 

!!اصرار که توهم  باید کفن بخری 

گفتم من کفن نمی خواهم هروقت مُردم بالاخره پارچه ایی ،ملافه ایی برای کفنم پیدا میشه

!گرچه آرزویم هست بدون کفن از دنیا بروم

بهرروی اگر زنده هست خدا سلامتی به او عطا کند واگر هم به رحمت خدا رفته است

خداوند اورا قرین رحمت خود قرار دهد

ژیلا

Posted in اشعار من | 5 Comments

گر تو یادم نکنی یاد مرا خواهد برد/ گر تو خوابم نشوی خواب مرا خواهد برد/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

قصّه های دریـــــا خانم

“تصویر از نمایی درلندن

londqn 006


وای کفشهام ؟

سال اول دبیرستان وادامه خاطرات دریا خانم را بخوونید

اواسط اردیبهشت ماه بود وهوا هم کم کم داشت گرم می شد

مخصوصا هوای کلاس ما از نفس ۳۰ تا دختر شیطون وبلا

تبدیل به جهنمی شده بود

!!کلاسمون سه ردیف ده تایی داشت ومنم لژنشین کلاس بودم 

دبیر ریاضیاتی داشتیم که خانمی  بسیار عبوس واز خود متشکربود

گویی طاق آسمان باز شده وایشان ازآن پائین افتاده اند

اونهم در دامن ما بخت برگشتگان اون زمان که شاگردشون بودیم

   اغلب دختران کلاسمون یا عاشق بودند و در رؤیا های دور ودرازشان غرق ویا بی خیال درس ومدرسه بودند

!ومن هم چون بلای خانمانسوزکلاس ودرس بودم    

!ودرضمن اینکه از جبر ومثلثات ودر کل از ریاضیات بدم می آمد وهنوز هم بله

همیشه تمرینات ریاضی ام را برادرم در ازای انشاءیی که

برایش می نوشتم حل می کرد

وهنوز  هم ضربان قلبم با دیدن خواب  امتحان ریاضیات  شدید میشه

!  وانگار ازسینه ام می خواد بیرون بزنه 

یادم هست بعداز ظهر گرمی بود منهم در رؤیای خود با سرعت نور در حال پرواز بودم

وبی خبر از کلاس و اتحاد اول ودوم بودم

ودر همین حال بیخبری گویا کفشهایم را هم درآورده بودم

وبی خیال در عالم هپروت پروازکنان مشغول سیروسیاحت بودم

ناگهان خانم معلمه محترمه که شکار چی دانش اموزان خاص

در کلاس بود ودل خوشی ازمن نداشت فریاد زد

" دریا" بیا پای تخته این مسئله را حل کن

مارا بگین عین برق گرفته ها از جایم پریدیم

که چی ؟خانم اِ اِ جا جا زه ما ب ی   ایم

!بله پس عمه سرکار عالی بیان

تو دلم گفتم عمه ی من الهی  قربونش برم خیلی مهربونه

گاهی بمن  نمیگه بیا پای تخته مسئله حل کن

اما یادم آمد که عمه من اصلا مسئله بلد نیست حل کنه

و خداراشکر اونم عین من از ریاضیات بیزار است

بعد حرکتی کردم خدای من ؟

!کفشهام کجاست !؟  چرا کفش پام نیست

هرچه زیر نیمکتم ومیزم نگاه کردم کفشم نبود

خانم معلم  بی انصاف هم همش فریاد می زد خب چرا نمیای

خدایا چی بگم ؟

بگم پای برهنه از خونه آمدم که خب معلومه این چنین چیزی بعیده

تا اینکه ایشان کم کم قدم رنجه فرمودند کمی به نزدیک میز من رسید

وگفت چرا نمیایی بلد نیستی درس نخوندی!؟

در واقع هم بلد نبودم هم درس نخونده بودم هم کفشم نبود

بالاخره دلم را به دریا زدم وگفتم خانم کفشم نیست

!!ای خدا خانم معلم مثل بمب منفجر شد که یالا از کلاس برو بیرون

گفتم خانم پای برهنه که نمیشه گفت من نمیدونم

یالا بیا برو وگرنه خانم ناظم (جلاد ) را صدا می کنم

دیگه منم ترس را کنار گذاشتم به همکلاسام التماس کنان گفتم

ترو خدا کفشم پیش هرکیه بده

کفش هایم یک لنگه اش از یک ردیف کلاس ویکی دیگرش در ردیف دیگر پیدا شد

وبعدا معلوم شد بچه های کلاس کفشامو با پا از زیرمیز بهمدیگر پاس داده بودند

!!ومن تا دو جلسه از کلاس ریاضیات الحمدلله راحت شدم

(اخراج شدم)

ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 3 Comments

گناه را دگری کرد و جفایش من مسکین دادم/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 

قصّه های دریــــــا خانم

man 082

قسمتی از حیاط آرامگاه سعدی

بریم سعدی !؟

کلاس چهارم ابتدایی بودم وایام عید ،خانه ی ماشمالغربی شیراز بود

وتا آرامگاه سعدی بسیار دور بود

دوستی داشتم که در همسایگی مابود

یادم نیست دقیقا چندم عید بود که "نسیم" بخانه ما آمد

وگفت دریا میای امروز بریم سعدی! ؟

با تعجب گفتم سعدی ؟!تنها وبدون مامان وبابا مون !؟

گفت آره فقط  ما بچه ها میریم

آمدم به مادرم گفتم اجازه میدید ما  بریم سعدی ؟

مادرم گفت باشه برید ولی بشرط اینکه همراه با خواهر وبرادرات بری وخیلی هم مواظب باشید

وبالاخره من وپنج فقره خواهر وبرادر خودم ونیکو هم با خواهرش

و دختر همسایه مون هم با سه تن خواهر وبرادرش ،

تازه هنگام رفتن عمه ی من که همسایه دیوار بدیوار مابود آمد

وگفت میشه بچه های منم بیان!؟

ای خدایا چهار پسر ویک دختر شیطون وبلای عمه خانم را هم باید یدک می کشیدم

بزرگترین فرد ما در این جمع دوازده ساله بود

!!همه جمع شدیم با یک تاکسی ،به سبک خرمای دشتستان ،عازم آرامگاه سعدی شدیم

!!در تاکسی دست وپا ها معلوم نبود مال کیه

از همون ابتدای ورود به سعدیه شروع به خریدن تنقلات کردیم

آش کارده ،بستنی ، کیک ، دوباره بستنی سعدی ووووو

هی خریدیم وخریدیم بدون توجه به کرایه برگشتن تاکسی

وقت رفتن مان شد چون هوا تاریک شده بود

ودر این اثنا  هم مرتب کوچکترها یا دستشویی داشتند یا گم می شدند

بیادمان آمد که باید تاکسی بگیریم وبرگردیم

من که پول دیگر نداشتم نسیم از اول هم خیلی پول نداشت

آن دوست دیگرم که هیچی برایش پول نمانده بود

حالا میخواهیم تاکسی بگیریم ولی پولی نداریم

با ناراحتی و غمگین براه افتادیم شاید سه الی چهار ساعت ما راه می رفتیم

بچه ها گریه میکردند

خسته می شدند و منهم خسته ونالان تر از بقیه  ،هر خیابانی را که طی می کردیم

خدارا شکر می گفتیم آنهایی که اهل شیرازند می دانند

از آرامگاه سعدی تاقسمت شمالغربی شیراز راهی بس طولانی است

در هر چهل دقیقه ،دقیقه ایی جایی می نشستیم وگاهی گریه می کردیم

فاصله خانه ما  هم تا آرامگاه سعدی بسیار دور بود

ای خدایا چکار کنیم حتی یک دوریالی ناقابل هم برایمان نمانده بود

که بخانه زنگ بزنیم فقط خدا خدا می کردیم که اتفاقی نیفتد

از آنطرف هم نگران مامان وبابا هامون بودیم که چی می کشند

حتما دارند دنبال ما می گردند

اما با هزار زحمت ومرارت پاسی از شب گذشته لنگان ومرده به خانه رسیدیم

تازه منتظر دعوا بابا ومامان هامون بودیم

که متاسفانه اولین سیلی را نوش جان کردیم اما این سیلی شیرین ترین هدیه

بود زیرا به خانه رسیده بودیم ودیگر برایمان طعن ولعن بزرگترهایمان مهم تبود

فردا همه ما کف پاهایمان تاول زده بود وراه نمی توانستیم برویم

!!اما یاد گرفتیم همیشه باید در سفر پولی را باید برای مبادا نگهداشت

ژیلا

Posted in اشعار من | 4 Comments

برای بودنت شعرم ،برای نبودنت مرثیه، برای بود و نبود خودم…… سطوری ناموزون!ژیلا

،[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 

!!!دریـــــــــــــا دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

بازهم از سال اول دبیرستان و درس نخواندن های دریا خانم و

این سال فراموش نشدنی خاطره ایی داره که می خواد بگه

!!……دریا میگه

دوست ندارم خدای نکرده الگوی بدآموزی برای دانش آموزی باشه

  وامّا…….دبیر زبان انگلیسی ما خانمی بود 

بسیار لاغر اندام که اگر لباسی مندرس می پوشید شما گمان می کردید

از گرسنگی بشکل عکس های "من کاسه ام خالی است "

در آمده با کله ایی که از شدت بزرگی حتما بر بدنش سنگینی می کرد

اخلاقش کمی پاره سنگ بر می داشت  متاسفانه من با شیطنتم

بسیار اورا اذیت می کردم

هنگامیکه او عصبانی میشد یک جمله را تند تند بدفعات تکرار می کرد

وبا گچ روی میز می کوبید

وتمام گچ ها را به روی میز وسرو صورتش پخش میکرد و  وسیله ایی میشد برای خندیدن ما

مثلا فریاد می کرد "دریا دریا دریا"!!

بیچاره به لکنت وسوزن خوردگی می افتاد

این خانم دبیر گرامی قبل از انتقال به شهرما در نهاوند خدمت می کرده است

ودست بر قضا دانش آموزی در کلاس ما بود که او هم از نهاوند آمده بود

واز صدای خوشی برخوردار بود

خانم دبیر زبان هم هرجلسه هول هولکی سروته درس و کلاس را هم می آورد

و  به همکلاس نهاوندی امر می فرمود برایش ترانه ی نهاوندی بخواند

وخودش درِکلاس را می بست تا به اصطلاح صدا بیرون نرود

وهنگام خواندن ترانه نهاوندی ایشان حالش دگرگون میشد

وشیطنت وپچ پچ ونیشخندهای ما دانش آموزان شروع می شد

هرکسی چیزی میگفت مزه ایی می پراند

امّا هم چنان این وضع تا پایان سال تحصیلی ادامه داشت

این خصوصیات خانم دبیر زبان انگلیسی را نوشتم که به نکته اصلی برسیم

می خواستم راجع به مشق تعطیلات عید بگویم:

ایشان امر فرمودند:

کتاب نویسی کنید یعنی یک دور کامل از اول کتاب تا آنجایی که خوانده بودیم بنویسیم

من هم که اهل درس ومشق در آن سال  نبودم واصلا فراموش کرده و بی خیال بودم !

تا تعطیلات نوروزی تمام شد وساعت درس ایشان رسید وتازه یادم آمد ای دل غافل وبقول “دَری زبانان”

" چَکّار کِنم ؟"

با شناختی که از ایشان داشتم فکری به ذهنم رسید

وبهیچ کس چیزی نگفتم و مشغول اجرای نقشه ام شدم

ایشان از نیمکت اول شروع کردند بدیدن کتابچه ها ومن تا پشت به کلاس بود

مشغول دیدن مشق بچه ها جایم را عوض می کردم وآنقدر جابه جا شدم

که تمام مشق هارا دید ودو یا سه نفری را به جرم نداشتن مشق

یا بد نوشتن راهی دفتر مدرسه شدند وقراربر این شد

که فردا با والده گرامی شان تشریف بیاورند واینکه مشق را دوباره باز نویسی کنند

واما من ؟

!!هرگز نفهمید که مشقی نداشتم

 ژیلا

Posted in اشعار من | Leave a comment

ما خستۀ هجریم ولی هاجر مانیست /ما تشنۀ مهریم ولی باور مانیست/ما بی خبرانیم وخبر ار خودمان نیست /چون ماندۀ خویشیم ولی یاور مانیست /ژیلا

vrO81992

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]


"فقط ۹ تا "

حکایت دریا در سال اول دبیرستان حکایتی نگفتنی است

قصّه درس نخوندن وتنبلی هاش بدلیل اصرار مادرش برای رشته ایی

  که اصلا دوست نداشت !و حالا این حکایت را زبان خود دریا خانم بخوونید

من همیشه مشتاق وعلاقمند به ادبیّات فارسی بودم

اما مادرم بزور مرا از ادامه در این رشته منع می کرد زیرا معتقد بود

ادبیات آینده ایی ندارد! ؟

امتحانات خرداد ماه بود و درس نخواندن های من ، یعنی

راستش ریاضیات و شیمی وفیزیک را دوست نداشتم

امتحانات خرداد ماه سپری شده بود باید برای نتایج آخرسال تحصیلی می رفتم

از مادرم اصرار باهم برویم واز من انکار ،که من دیگر بزرگ شده ام

ودرست نیست مثل دختر بچه ها شما با من بیایید چون از حال وروز خودم خبر داشتم

واما لحظه موعود فرارسید در میان اسامی  تنبل خانم ها که بدیوار زده بودند

نام مبارک "من " بعنوان نفر برتر مزّین شده بود

!به ۹ عدد تجدیدی ناقابل

البته برای من دور از انتظار نبود .

امّا مانده بودم چطوری به مادرم بگویم امیدت نا امید شد

مدّتی فکر کردم وبعد گفتم هرچه باداباد

بخانه آمدم وبا قیافه حق بجانب وناراحت وغمگین به مادرم گفتم

این معلم شیمی ما اصلا از من خوشش نمی آمد مرا تجدید کرده

بیچاره مادرم  باشنیدن این خبر نابهنگام داشت پس می افتاد

گفت خدای من تجدید شدی ؟گفتم آره ، یه دونه ،شیمی

بعداز گریه وزاری های فراوان وسرزنش های خانواده که آبرویمان رفت

وجلو دروهمسایه وفامیل چکار کنم؟

!!گفتم به هیچکس نگویید اصلا بدیگران چه مربوط

خب حالا مامان خانم تصمیم گرفته اند بمدرسه ام بروند واعتراض کنند

چرا دخترشان شیمی تجدید شده

داشتم از غصّه دق می کردم چون فرداباید صبح اوّل وقت به دبیرستانم میرفتیم

!! ناگهان فکری بسرم زد

پدر بزرگم همیشه قلیان می کشید وهروقت به خانه ما می آمد

  بساط قلیانش عَلَم می شدجای تنباکو را می دانستم  کمی آوردم

و تنباکو را بهر بدبختی بود خوردم

تا بحساب خودم مریض بشوم و رفتن به مدرسه فراموش شود

ودر همان صبح موعود دل درد و گریه وشیون از درد را سر دادم

با غش وضعف دروغی من ، مادرم بیچاره ام به سر وسینه می زد آهای بدادم برسید

!! دخترم از دستم رفت

وجالب اینکه با خوردن تنباکو هیچ عارضه ایی در من ایجاد نشده بود

البته شاید باندازه چند پَر تنباکو خورده بودم

ومنهم مدام شدت ناله هایم را شدیدتر می کردم وناگفته نماند

نفسم کمی بوی تنباکو گرفته بود

حالا دیگر قصد داشتند مرا به اتفاقات بیمارستان  ببرند

! زار زدم نیازی نیست بگذارید استراحت کنم همین برایم کافی است

اونهم بشرط اینکه مامانم از کنارم تکون نخوره

بیچاره مادرم قبول کرد وبست در کنارم نشست

وهراز گاهی چشمانم را کمی باز می کردم وناله ایی

می کردم تا شدت مریضی ام را نشان بدهم

تا نزدیکی های عصر که خیالم راحت شد دیگر از رفتن بمدرسه خبری نیست

چشمانم را گشودم واعلام کردم از مرگ حتمی نجات یافتم

واما با هرکلکی بود مادرم را ازرفتن در روزهای بعد بمدرسه

واینکه مدت اعتراض تمام شده باز داشتم

روزهاگذشت وگذشت تا شهریور ماه رسید ."۹" تجدیدی را باید امتحان می دادم

حالا بهانه ایی باید جور می کردم که من هر روز صبح عندالطلوع کجا می روم

به مادرم گفتم برایمان کلاس شیمی فوق العاده گذاشتند

واز آنجا که شانس با من یار بود مادر بزرگم بیمارشد و به نزد ما آمد

ومادرم در این مدت سخت گرفتار او بود ودر دلم دعا می کردم

!! الهی  بی بی خانم حالا حالا ها خوب نشه

خدا رحمتش کند بیچاره چقدر مرا دوست داشت

!!امتحانات دادم و روز نتایج رسید واه …مصبیتا

من خوب می دانستم مردود شده ام ودقیقا همین طور شد

دیگر پنهان کردن دردی را دوا نمی کرد

بخانه آمدم وبه اتاقم خزیدم ودررا از تو قفل کردم و بظاهراعتصاب  غذا کردم

! البته قبلا تنقلات وآب را در زیر تختم پنهان کرده بودم

مادرم وقتی متوجه شد از اتاقم بیرون نمی آیم متعجّب شد

قبلا گفتم بعلّت بیماری بی بی سخت گرفتار بود وکمتر حواسش بمن بود

مرا از پائین صدا کرد  دریا …بیا نهار بخور ،جوابی ندادم چندین بار دیگر صدایم کرد

!باز همچنان سکوت

تا اینکه به پشت در اتاقم آمد … چیه ؟اینکارا چیه می کنی  ! ؟

گفتم من دوتا تجدید داشتم بشما نگفته بودم

مادر م گریه وشیون راه انداخت و مرا تهدید وسرزنش می کرد

من هم چنان شیون کنان"الکی “در اتاقم ماندم وبیرون نیامدم

!!کم کم اعلام کردم سه تا وجهار تا و تا آروم آروم عدد ۹ را اعلام کردم

خدا می داند چه شیون وشوری در خانه ما براه افتاده بود

فرداصبح پدر ومادرم راهی مدرسه ام شدند

پدر بیچاره ام بعداز گردن کج کردن وتکریم وتعظیم با دادن چکی به مبلغی بالا قبولی ام را خرید ناگفته نماند

من از شیمی وفیزیک وریاضی نمره نیاورده بودم

و با قانون "تک ماده" آن زمان که درست یادم نیست

ودوسه تایش هم با تقلب سر جلسه امتحان ،تتمه ی آن

همین سه عدد تجدیدی ناقابل بعلاوه قوانینی که آن زمان مرسوم بود

ومن به رشته مورد علاقه ام رشته علوم انسانی رفتم

نابرده رنج ،گنج میسر نمی شود”

تازه طلبکار هم شدم که…. همه تنبلی هایم تقصیر شما بوده است

شما اجبارا مرا به رشته ایی که دوست نداشتم فرستادید

اماباور کنید  من دیگر هرگز تنبلی نکردم ودانش آموزی درسخوان وساعی شدم

!! مثل سال های قبل از اول دبیرستان

پایان

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 5 Comments

تمام شعرهایم را رج به رج می بافم تا قامت ترا بپوشاند وزمستان را تابستان کنی وپاییز را بهار! ژیلا

NypUHSCTfcwr2cv

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 

زندگی با همه مشکلاتش کما بیش گریبانگیرم بود وراهی بجز ادامه آن نداشتم

سودا درکنار من ودخترم روزگارش را می گذراند وروزبروز از عادات قدیمش دور ودورتر می شد

پدرش هم چنان دور از سودا مشغول کارهای خودش بود وگهگاهی برای پرداخت ناچیزی پول بسراغش می آمد

و از تغییرات سودا هم بظاهر اظهار خشنودی می کرد درحالیکه بیشتراز ده دقیقه  وقت برای دیدن سودا نمی گذاشت

  او حالا دیگر دختری در سن پانزده سالگی بود که از لحاظ زیبایی و

هم چنین درس با دختران همسن وسالش برابری می کرد

هم چنین سخت بما وابسته ودلبسته شده بود اما مشکلات زندگی عرصه را برمن تنگ کرده بود اغلب خواستگارانی داشتم

ولی همینقدر که می گفتم من  واین دودختر هرکجا برویم باید با هم باشیم پشیمان می شدند دچار سردرگمی بودم

وهر روز برتعداد قرص ها ومسکن هایم اعصابم افزوده می شد گاهی تصمیم می گرفتم سودا را به پدرش تحویل بدهم

ولی هروقت به چشمان ملتمس ومعصومش نگاه می کردم سخت از خودم وفکرم بدم می آمد   مدتی بود همسردومم

سعید دوباره  به بهانه دیدن سمیرا زیاد بما سر میزد و هردفعه هم به بهانه های مختلفی برایم کادویی میگرفت

و سرپوشیده  اظهار پشیمانی می کرد وقصد رجوع دوباره داشت خودم هم که ازتنهایی و فقر به تنگ آمده بودم

بدم نمی آمد دوباره با سعید زندگی کنم بهمین خاطر وقتی از من درخواست رجوع کرد پذیرفتم

  بنابراین سعید به خانه من آمدو با ماشروع به زندگی کرد ولی پیش بینی من غلط  از آب درآمد زیرا فکر می کردم

سعید دراین چند سال جدایی سرش به سنگ خورده وتا حدودی آدم شده ومی تواند در گذران زندگی کمکی برایمان باشد

برعکس  دوباره باری اضافه بردوشم شده بود  وعادات زشت گذشته وتنبلی هایش شدیدتر هم شده بود

و مرتبا به بهانه های مختلف این دو طفل معصوم را  با سخنان رکیک آزار می داد واگراعتراضی می کردم

می گفت تو نمی فهمی دارم ادبشان می کنم حالا از کار خودم و رجوع سعید سخت پشیمان بودم  

بهمین جهت بدون اطلاعش بدادگاه مراجعه کردم وتقاضای  جدایی از سعید کردم خیلی زود مراحل جدایی انجام شد

زیرا ادله ی کافی برای جاری شدن حکم طلاق دردست داشتم از جمله ندادن خرجی وچند مورد دیگر ،

دیگر با خودم عهد کرده بودم دور ازدواج را برای همیشه خط قرمز بکشم و با تلاشی تازه وتوسط پدر سودا که معرفم بود

در شرکتی بعنوان فروشنده اجناس  مشغول بکار شدم حقوق چندان زیادی نداشتم ولی تا حدودی کمکی بود

برای بهتر شدن وضعیت بد مالی ام،  کارم را دوست داشتم وسرم در لاک خودم بودم اما مدتی بود

متوجه نگاههای سنگین  راننده شرکت شده بودم اغلب سعی می کردم اهمیتی ندهم

ولی هر روز نگاهش وقیح تر وزشت تر می شد طوری که عرصه را برمن تنگ می کرد

تا جایی که از مدیر شرکت تقاضای تغییر کارم کردم تا مجبور نباشم بهمرا راننده مذکور برای فروش 

ومعرفی اجناس بروم  مدیر شرکت نپذیرفت وگفت من جایی برای شما در شرکت ندارم مگر همین پست ،اگر ناراضی هستید

می توانید استعفا بدهید منهم با نوشتن استعفایم دوباره خانه نشین شدم و بر بخت بدم لعنت می فرستادم

که این چه سرنوشتی است تا اینکه یکی از روزهای سرد وسخت زمستان که سخت بیمار بودم

وهرلجظه مرگم را ازخدا می خواستم دخترم گفت مادر تلفن با شما کاردارد با بی حوصلگی گوشی تلفن را برداشتم

صدایی بسیار  گوش نواز مرا بنامم صدا کرد ولی معلوم بود که از خارج از کشوراست سلام کرد وگفت مرا نمی شناسی

گفتم باید بشناسم ؟  بعداز مدتی  زبان ریختن گفت کی وقتی دبستان می رفتیم درریاضیات کمکت می کرد

کی دوچرخه اش را بتو می داد یادت آمد وای یکدفعه فریاد کردم آقای ناصر پناهی  شمایید

خدای من ،چطور یادی از من کردید  خندید وگفت درتمام این سالها بفکر شما بودم من درآلمان زندگی می کنم

و تا چندروز دیگر به ایران می آیم ،فقط برای دیدن شما! گفتم

برای دیدن من ،چرا ؟!خندید وگفت از همه زندگیت باخبرم من هم مدتی است از همسرم جدا شده ام

وقصد دارم به ایران بیام وهرجوری شده تورا باخودم ببرم گفتم من تنها نیستم

دختر خودم ویک دختر خوانده دارم ناصر پناهی چنان با اطمینان حرف می زد که من باورم شد 

گفت اول کارهای اقامت خودت را انجام می دهم وبعد دخترانت  را مدتی بعد به آلمان می آورم گفتم

حالا ببینیم چه می شود شاید بیش از ده روز نگذشته بود که دوباره ناصر پناهی زنگ زد و گفت فردا راس ساعت ده صبح

در فرودگاه شیراز منتظرم باش  من دستپاچه وهیجان زده شده بودم ونمیدانستم چگونه  تهیه وتدارک آمدش را ببینم

  بهرحال فردا رسید وناصر پناهی که حالا مردی بسیار خوش تیپ و ظاهرا مبادی آداب شده بود دیدم

وبهمرا ه ما بخانه مان آمد  با آوردن سوغاتی های جور واجور در دل ما خودش را جا کرد رسما از من خواستگاری کرد

اما ازدواج رسمی را منوط به رفتنم در آلمان موکول کرد از من خواست

گذرنامه ام را بگیرم تا او بتواند مقدمات اقامتم را جور کند

و از آنجا که من همیشه آرزوی رفتن به اونورآب را داشتم وآنجارا مدینه فاضله تصور می کردم

با درخواستش راجع به خوندن صیغه عقد موقت تا انجام ازدواج قانونی موافقت کردم

بعداز مدت یکماه ونیم قصد برگشتن به آلمان کرد ورفت که بقول خودش کارها را سروسامان بدهد

چندروزی از رفتنش نگذشته بود درتماسی بمن گفت هرچه زودتر خانه واثاثت را بفروش و به آلمان بفرست

تا سپورتی برای زودتر ویزاشدنت باشدمن هم که درفکر رفتن بودم تا حدودی به  ناصر هم دلبستگی پیدا کرده بودم

بدون مشورت با کسی وفکر اقدام بفروش خانه که تنها دارایی ام بود کردم ووسائل منزلم را هم به حراج گذاشتم

و خیلی زود به عشق رفتن ورهایی برای ناصر فرستادم  بعداز ارسال پول یکی دوبار بامن تماس گرفت

اما یکباره تماس هایش قطع شد تا جایی که هیچ خبری از او نداشتم دستم از همه جا کوتاه بود

مدت تحویل خانه هم رسیده بود نمیدانستم چه خاکی بسرم بریزم کارم گریه بود

توسل به کسانیکه در آلمان فامیل ویادوستی داشتند که نشانی ویا آدرسی از او برایم پیدا کنند

اما هرچه گشتم کمتر یافتم ناصر مثل اینکه آب شد ودر زمین فرو رفت نمی دانستم به چه کسی پناه ببرم

وضع روحیم هر روز خراب وخرابتر می شد دست نیازم را بسوی پدر سودا دراز کردم که بما سرپناهی بدهد

  اقلا بخاطر دختر خودش ویا اینکه سودا را به نزد خودش ببرد زیرا از نگهداریش عاجزم وهم چنین از سعید هم خواستم

سمیرا را هم ببرد دیگر نه پولی داشتم

ونه حال وروزی تا بتوانم ازعهده خرج ونگهداری سمیرا وسودا بربیایم

ولی مثل معجزه ایی پدر سودا بدادم رسید وگفت بپاس نگهداری سودا دراین سالها  بخانه  من بیایید

تا هم سودا باشما باشد وهم اینکه سمیرا هم مجبور به رفتن به نزد پدرش نباشد

بدین ترتیب ما به خانه پدرسودا نقل مکان کردیم همانطور که قبلا گفته بودم

با پولی که پدر سودا در مقابل نگهداری دخترش بما می داد  بعلاوه مقدار کمی اندوخته ایی دربانک داشتم

زندگی می کردیم اما حالا پدر سودا مردانه از ما مراقبت می کرد و مخارج مارا تأمین می کرد

ولی من هر روز بیمار وبیمارتر می شدم زیرا چوب کم عقلی وسادگی ام خورده بودم

پدر سودا مردی  بود که براحتی پول خرج می کرد اما اهل زندگی نبود

وبیشتر دنبال کارهای خودش واهل عیش ونوش ودوستانش بود ازوقتی درخانه اش  ساکن شده بودیم

بیشتر به خانه وماندن درخانه وابسته شده بود ومرتبا تکرار می کرد که زندگی اش با ورود ما رنگ تازه ایی یافته

   ودارد طعم خانه و  اینکه اگر زنی درخانه باشد می چشد

سودا هم که از همان اول ورودش به خانه ی من مرا مادر صدا می کرد

   گهگاهی اشاره می کرد این کاش شما زن بابای من بودید تا من هم مثل همه صاحب پدرومادر می شدم

ولی هربار سودا را دعوا می کردم این چه حرفی است همه اون ازدواج ها مرابس که بفهمم گلیم بخت منو سیاه بافتند

وهیچ آب زمزمی نمیتونه سفیدش کنه پس بی خیال این فکر باش  ولی متوجه شدم درخواست های سودا

با  خواست پدرش بوده زیرا سمیرا وسودا سخت بهم علاقمند بودند وهمراز همدیگر ، سودا به سمیرا گفته بود

پدرم از مادرت خوشش می آید ومی گوید اگر موافقت می کرد چقدر خوب بود  این تقاضای پی درپی سودا

ورفتار مهربانانه پدر سودا واینکه با نگهداری ما مدیونش بودیم

کم کم مرا بفکر فرو برد که یک مرتبه   دیگر بختم را بیازمایم

بنابراین وقتی پدر سودا از من تقاضای ازدواج کرد پذیرفتم ومارسما زن وشوهر شدیم ودرکنار هم زندگی نسبتا خوبی داشتیم

هم سمیرا وسودا از هم جدا نشدند وهم اینکه  پدر سودا تا حدودی سرش گرم خانه وزندگیش شده بود

وکمتر بدیدن دوستان سابقش می رفت وحالا هم هر روز حالم بهتر وبهتر می شد

ومرتبا همسرم از من برای اینکه پس از سالها توانسته است

رنگ یک زندگی وخانه ومحیط گرمی را ببیند تشکر می کرد تااینکه در شبی سردو بارانی زندگی ام

بار دیگر دچار طوفانی مهیب شد خبر آوردند همسرم که بقصد مسافرت به اصفهان رفته بود

در تصادف  کشته شده  وبار دیگر من ماندم

!تنهایی و سردرگمی واین بخت بداقبالم وروزهای تیره زندگی و درخواست هایی برای ازدواج مجدد 

!!……گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه ،به آب زمزم وکوثر 

   

پایان

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 10 Comments

من امشب با توام تقدیر ناسور/ که می نالد دلم نا جورِ ناجور/ غم تنهایی و هجران جانسوز / اسیرم کرده اینجا ،مانده ام دور/ژیلا

yhOnh9llq3cCMlH

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

سالها از دیدن نوزاد زیبایی که در عروسی  دیده بودم گذشت ومن مشغول زندگی در تنهایی خودم با دخترم بودم

ودست تقدیر روزی پدر سِوِدا سرراهم قرار داد من در خیابان منتظر تاکسی بودم ماشینی بسیار شیک جلو پایم ترمزکرد

وبا گفتن سلام گلناز خانم تعارف کرد که مرا به مقصدم برساند ابتدا اورا نشناختم

اما دقایقی بعد آقای نقوی را در 8سال پیش بهمراه همسر ونوزاددوماهه زیبایشان را بیاد آوردم

ومتوجه شدم دختربچه ایی که در صندلی عقب اتومبیل خواب بود

همان نوزاد زیبایی است که در جشن عروسی دیده بودم

  درحالیکه بسیار ژولیده و نامرتب بنظر میرسید پرسیدم این همون سِودای دوست داشتنی است

چرا اینقدر زرد وضعیف شده مادرش چطوراست آقای نقوی آهی عمیق کشید وگفت

شبی که من در ماموریت بودم در آغوش سوداکه آن زمان چهارساله بود برحمت خدا رفت

  پرسیدم چرا ایشون که خیلی جوان وشاداب بودند بیماری خاصی داشتند  پدر سودا گفت

کاش سرطان داشت  نه گلناز خانم ،بیمارتراز هربیماری بود

اعتیاد به مواد مخدر وهم چنین  مصرف بالای مواد بهمراه مشروبات الکلی باعث ایست قلبی شان شده بود

ودختر بیچاره ام را بی مادر وتنها گذاشت گرچه زمانی هم که زنده بود چندان توجهی به این طفل معصوم نداشت

پرسیدم هم اکنون چه کسی از سودا مراقبت می کند ؟گفت هیچ کس ، خودم هم به تنهایی قادر به نگهداری وتربینش نیستم   

اتفاقا بدنبال پرستاری لایق می گردم که بتواند ازسودای من بخوبی مراقبت کند

درهمین حین سودا چشمانش را باز کرد وتا مرادید لبخندی زیبا برصورتش نقش بست وگفت

  مامان جون سلام وخودش را بمن رساند ودستش را بدور گردنم حلقه کرد من این حال سودارا که دیدم

اشکم سرازیرشد ه بود در هنگام پیاده شدن سودا دامن مراگرفته بود وباالتماس  می خواست بهمراه من بیاید 

   بهمین خاطرازپدرش خواهش کردم اگر موردی ندارد اجازه بدهد

   سودا با من بخانه بیاید زیرا دخترمن چندسالی بیشتر، بزرگتر ازسودا نیست ومی توانند ساعتی باهم بازی کنند

آقای نقوی ازخدا خواست وگفت خوشحال می شوم ودرپایان شماره تلفنش را داد وگفت هروقت خسته اتان کرد زنگ بزنید

تا برای بردنش بیایم به این ترتیب سودا را باخودم به خانه بردم  سودا از خوشحالی درپوستش نمی گنجید

اما درخانه متوجه شدم او عادات زشت وناپسند بسیاری دارد مرتب خودش را خیس می کرد

و لباس وبدنش بسیار کثیف و بدبو بنظر می آمد خیلی دلم برایش می سوخت از طرفی

قیافه ایی بسیار معصوم ودوست داشتنی داشت حسی غریب مرا وادار کرد تا به پدرش زنگ بزنم

وبگویم من حاضرم پرستاری سودا را بعهده بگیرم اما بشرطی که درخانه خودم زندگی کند

آقای نقوی بلافاصله موافقت کرد  ومن هم گفتم لطفا لباس وسائلش را بیاورد

  همان شب پدر سودا با یک ساک بسیار کوچک وناچیز که حاوی

چند دفتر ومداد وشاید یکی دو دست لباس کثیف وکهنه بود

به خانه من آورد  بسیار تعجب کردم وگفتم  وسائل سودا همین است ؟

آقای نقوی گفت بله گلناز خانم سودا جایی نمی رفته که لباس جور واجور بخواهد تازه من  گرفتارم ونمی توانستم

برایش خرید کنم   بهرحال خودتان اگر زحمت نیست هرچه لازم دارد برایش بخرید من  پولش را پرداخت می کنم

وبدین ترتیب سودا رسما زندگی را باما شروع کرد اما تربیت ونگهداریش بسیار سخت بود

از لحاظ تحصیلی بسیار کند وتنبل بود بمدرسه به نزد معلمش رفتم بسیار از او ناراضی بود 

وچیزی که همان روزهای اول من متوجه شده بودم معلم سودا هم بمن گوشزد کرد

اینکه سودا علاقه زیادی به دزدیدن اشیاء ووسائل دیگران داشت و این خود مسئله کوچکی نبود

هر روز که از مدرسه باز می گشت کیف وچیبهایش پراز آشغال های کثیف ازحیاط ودستشوییهای مدرسه

ومدادتراش وپاک کن ومداد دوستانش بود اورا بارها دعوا کردم ولی بیفایده بود

براحتی  دست به دزدیدن اشیایی که حتی نیاز نداشت می زد این موضوع را با پدرش درمیان گذاشتم

و بارها  به نزد دکتر بردمش اما هم چنان بدتر وبد تر میشد  عاداتهای بدتراز این هم داشت

که هرکدام خود مسئله بغرنجی درشخصیت این دختر 8ساله داشت  مانده بودم که اورا به نزد پدرش برگردانم

اما هربار  یادم می افتاد که این طفل معصوم شاهد عشقبازیهاو هوسرانی های پدرش در خانه بوده است 

  و چه روزها وشبها تنهایی در خانه بسربرده وپدرش دنبال کار وتفریحات خودش بوده دلم بدرد می آمدو  

به قیافه کودکانه ومعصومش نگاه می کردم پشیمان می شدم

از طرفی  پدرش سخت مشغول کارهای روزمره خودش بود و چندان توجهی به سودا نداشت

ودرواقع سودا مزاحمی برای عیش ونوش پدرش بود

واینک با پرداخت پولی درقبال نگهداری او خودش را راحت کرده بود

از طرفی  مشکلات خودم ودخترم ودوفرزند دیگرم که درنزد پدروهمسر پدرشان

زندگی می کردند اعصابی برایم باقی نگذاشته بود

وحالا مشکل دیگری بنام سودا اضافه شده بود اما تصمیم گرفته بودم اورا تربیت کنم

ودر رفع عادات زشتی که ناشی از تنهایی و بی توجهی  در او نهادینه شده بود تلاش کنم        

ادامه دارد  

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 7 Comments

وقتی دلم می گیرد آسمان می گرید ،فریادم رعد می شود وزمین مدفن اندیشه ام !ژیلا

99s5Hscct67YAkz

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

پیمان چنان با اطمینان این جمله را گفت که من حرفی برای انکار نداشتم بنابراین رسما دوستی ما آغازشد

و مثل دوپرنده و دودلداده عاشق بمدت سه سال با خواندن خطبه محرمیت پنهانی ما همدیگر را می دیدیم و عشق می ورزیدیم

وکما بیش اطرافیان ما خبر داشتندبجز پدر ومادر پیمان که فکر می کردند

علاقه پیمان بمن از روی مهربانی وحسِّ مادر وفرزندی است بهمین خاطر زمانیکه احساس کردند

این رابطه می تواند زنگ خطری برای پسرشان باشد شروع به کج رفتاری بامن کردند

وروابطشان را بامن ابتدا خیلی کم  وبعداز مدتی قطع کردند وبرایم پیغام فرستادند دست از سر پسرشان بردارم

وگرنه برایم ایجاد مشکل خواهند کرد  پیمان ابتدا تهدیدات خانواده اش برایش ظاهرا اهمیتی نداشت

و می گفت مهم خودم هستم که دوستت دارم

  آنها هرطوری می خواهند فکر کنند ولی من نگران بودم زیرا از  پیمان جدا شدن برایم مصیبتی بود

جبران ناپذیر ،هرچقدر به پیمان می گفتم بفکر راه حلی باشداو شانه هایش را بالا می انداخت

ومی گفت بی خیال ، مدتی هم بود پیمان کمتر با من تماس می گرفت ویا کمتر بدیدنم می آمد

وآن شور واشتیاق سابق را نداشت وقتی گله می کردم می گفت کارم زیاد است یا گرفتارم  منهم دلم نمی آمد

زیاد  ازاو پرس وجو کنم ولی هرروزکه می گذشت دیدارهایش با من کم وکمتر میشد تا اینکه خودم به تکاپو افتادم

سراز کارش در بیاورم تااینکه بالاخره فهمیدم با دختری که در آرایشگاه روبروی  آرایشگاه من کارمی کرد قصد ازدواج دارد

وخیلی زود ترازآنچه به تصورم بیاید مراسم خواستگاری را انجام داده بودند وقتی هم با گریه به او اعتراض کردم گفت

متاسفم پدرومادرم مرا مجبور کردندوچون نمی خواستم خلاف میلشان عمل کنم پذیرفتم

وتو هم باید این واقعیت را بپذیری که شرایط مابا هم جور نیست ونمی توانستیم به این رابطه ادامه دهیم

تا من بخود آمدم مراسم عروسی پیمان خیلی زودتراز انتظارم انجام شد

هیچوقت روزی را که بدنبال عروسش به درب آرایشگاه روبرویم

آمد فراموش نمی کنم پیمان با کت وشلوار مشکی دامادی وبا دسته گلی زیبا

همسرجوانش را سوار بر اتومبیل گلکاری شده زیبایی کرد

ومن از پشت کرکره مغازه  می دیدم وخون می گریستم ازدواج  پیمان ضربۀ شدیدی به روح وروانم بود

مدت یکسال بیمار بودم واغلب در خانه می ماندم وآرایشگاهم را برای همیشه واگذار کردم

دیگر زندگی برایم معنایی نداشت روز بروز بدنم تحلیل می رفت وقرص های اعصاب بیشتری مصرف می کردم

حوصله هیچ کس وهیچ جایی را نداشتم روزی همسر برادرم  که شاهد تنهایی وگوشه گیری من بود

از من خواست بهمراه اوبه عروسی دوستش بروم

ابتدا قبول نمی کردم اما با اصرار بالاخره مرا راضی کرد تا بهمراهش به جشن عروسی بروم

در جشن عروسی گوشه ایی نشسته بودم ودرافکار خودم غرق بودم 

و باشنیدن صدای زن برادرم درحالیکه مرا به زن ومرد جوانی معرفی می کرد بخودم آمدم

زوج بسیار موقر وآراسته ایی بودند نوزاد دختری هم درآغوش داشتند 

آندو کنار مانشستند نوزادشان بسیار زیبا بود مثل فرشته ها ی آسمانی، از آنها خواستم

چند دقیقه ایی اجازه بدهند دخترشان را نگهدارم  خیلی مؤدبانه وبا کمال خوشرویی پذیرفتند

و من با اشتیاق تمام این فرشته دوماهه زیبا را می بوسیدم ومی بوییدم

!!!بی خبر از بازی روزگار

……ادامه دارد  

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 10 Comments

هوا پر است ز عِطر تو و من، تهی ز عِطر تو/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

با سپاس ودرود فراوان خدمت دوستان عزیزم

من فقط نویسندۀ این داستان هستم

“فقط نویسنده ،متشکرم”ژیلاراسخ

e13qiw

پیمان قبل ازآمدنش حتما تلفن می کرد ودرمورد مواد ورنگ ووسائل مورد نیاز آرایشگاه تاکید می کرد

  مبادا چیزی از قلم افتاده باشد همیشه بهترین ها را می آورد ولی نگاه سنگینش ومحبت های اورا

نه تنها خودم بلکه دودختری که بعنوان کارگر در آرایشگاهم مشغول بکار بودند متوجه شده بودند

خودم حیران بودم که چرا رفتارش اینهمه با من صمیمی است

دریکی ازروزهایی که برایم مواد آرایشی آورده بود دختر خانم جوانی همراهش بود فکر کردم نامزد یا دوستش است

وقتی اورا معرفی کردفهمیدم پونه خواهرش است پیمان گفت از شما وکارتان برایش بسیار تعریف کرده ام

مشتاق آشنایی باشما بود پونه بطرفم آمد ومرا بوسید

منهم تعارفش کردم وبرایش چایی وبیسکویت سفارش دادم دختری بسیار مهربان ومتینی بود

اما یک لحظه از من چشم برنمی داشت وتمام رفتار وحرکات مرا زیر نظر داشت

در موقع خداحافظی هم مرا برای شام به خانه اشان دعوت گرفت وگفت خیلی دوست دارم با پدرومادرم هم آشنا بشوید

منهم پذیرفتم زیرا بدم نمی آمد دوستانی پیدا کنم قرار را برای پنجشنبه شب همان هفته گذاشیم

در شبی که قرار بود به مهمانی بروم بهترین لباسم را پوشیدم

  وباخریدن سبد کوچک گلی برای رفتن بخانه پیمانه وپونه آماده شدم اما قبل از رفتنم

پیمان تلفن کرد که خودش برای بردن من می آید طولی نکشید پیمان بدنبالم آمد ومرا بخانه اشان برد

پدرومادرش بسیار مهربان بودند شب خوبی درکنارشان داشتم وبدین ترتیب رفت وآمد ودوستی من با خانواده پیمان شروع شد

وروزبروز هم این دوستی قوی تر ومحکمترو حالات ونگاه های پیمان نسبت بمن شدیدتر می شد

مدتی بود خودم احساس می کردم اگر دوروز پیمان را نبینم دلم سخت می گیرد

وبرای دیدنش بیقرارم اغلب بخودم نهیب می زدم 

گلناز خجالت بکش او می تواند جای پسرت باشد اما برای من که هرگز طعم عشق ومحبت را نچشیده بودم

انگار این نهیب ها بی اثر بود سعی می کردم احساسم را پنهان کنم زیرا از خودم شرمنده می شدم

روزی پیمان بمن زنگ زد وگفت درمورد خاصی می خواهد با من حرف بزند بهتراست تنها باشم تا راحت بتوانیم صحبت کنیم

من به پیمان گفتم چرا تلفنی ،بهترنیست هنگام تعطیلی آرایشگاه بیایی و آنجا حرف بزنیم

پیمان از خدا خواسته وشب بدیدنم آمد

اولش کمی رنگ پریده وهراسان بود وبا کلمات کلنجار می رفت که چگونه حرفش را بزند

بالاخره گفتم اصل مطلب را بگو سرش را زیر انداخت

!!وگفت: صورتم ،آماده سیلی خوردن ازشماست فقط بگذارید حرفم را بزنم بعداً منتظرم اگر خواستید مرا بزنید

گلناز خانم من مدتهاست شمارا دوست دارم تمام سعی ام این بود این عشق را از دلم بیرون کنم می دانم

از لحاظ سنی بین ما تفاوت بسیار است اما عشق کروکور است شمارا بخدایی که باوردارید

!! بحد پرستش دوست می دارم می خواهم با شما ازدواج کنم همین

حالا  صورت من برای سیلی شما آماده است نگاهی به صورت پیمان ولرزش لبان ودستانش انداختم وگفتم

چرا باید شمارا بزنم شما جز مهربانی ومحبت کاری نکرده اید ولی می دانید من دوبار ازدواج کرده ام

وهربار به نحوی شکست خورده ام هر دو ازدواجم به انتخاب من نبوده است

وآیا عرف جامعه را می دانید من زنی بسن مادرشما هستم

چگونه می توانیم در بین دوست وآشنا این موضوع را علنی کنیم مردم چگونه قضاوت خواهند کرد

پیمان حالا کمی جرأت پیدا کرده بود وگفت

ما می توانین از اینجا برویم وعمری را درکنار هم زندگی کنیم خواهش می کنم بمن جواب منفی ندهید گفتم

عزیز من چرا بچگانه فکر می کنی ماکه نمی توانیم مثل کبگ سرمان زیر برف کنیم وفکر کنیم کسی مارا نمی بیند

وقتی این حرفهارا به پیمان می زدم خودم خوب می دانستم منهم بی میل نیستم خلاف عرف جامعه عمل کنم

وبه پیمان وعشقش جواب مثبت بدهم اما می بایست احتیاط می کردم بهمین خاطر گفتم مدتی بمن وقت بدهید تا فکر کنم

پیمان از من خواست احساسم را به اوبگویم هنوز دهانم را باز نکرده بودم گفت

من می دانم که شماهم مرا دوست دارید

!!این را خیلی وقت است فهمیده ام

……ادامه دارد  

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 4 Comments