
![[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]](http://up.iranblog.com/Files/c9ef105b42874f44a039.gif)
زندگی با همه مشکلاتش کما بیش گریبانگیرم بود وراهی بجز ادامه آن نداشتم
سودا درکنار من ودخترم روزگارش را می گذراند وروزبروز از عادات قدیمش دور ودورتر می شد
پدرش هم چنان دور از سودا مشغول کارهای خودش بود وگهگاهی برای پرداخت ناچیزی پول بسراغش می آمد
و از تغییرات سودا هم بظاهر اظهار خشنودی می کرد درحالیکه بیشتراز ده دقیقه وقت برای دیدن سودا نمی گذاشت
او حالا دیگر دختری در سن پانزده سالگی بود که از لحاظ زیبایی و
هم چنین درس با دختران همسن وسالش برابری می کرد
هم چنین سخت بما وابسته ودلبسته شده بود اما مشکلات زندگی عرصه را برمن تنگ کرده بود اغلب خواستگارانی داشتم
ولی همینقدر که می گفتم من واین دودختر هرکجا برویم باید با هم باشیم پشیمان می شدند دچار سردرگمی بودم
وهر روز برتعداد قرص ها ومسکن هایم اعصابم افزوده می شد گاهی تصمیم می گرفتم سودا را به پدرش تحویل بدهم
ولی هروقت به چشمان ملتمس ومعصومش نگاه می کردم سخت از خودم وفکرم بدم می آمد مدتی بود همسردومم
سعید دوباره به بهانه دیدن سمیرا زیاد بما سر میزد و هردفعه هم به بهانه های مختلفی برایم کادویی میگرفت
و سرپوشیده اظهار پشیمانی می کرد وقصد رجوع دوباره داشت خودم هم که ازتنهایی و فقر به تنگ آمده بودم
بدم نمی آمد دوباره با سعید زندگی کنم بهمین خاطر وقتی از من درخواست رجوع کرد پذیرفتم
بنابراین سعید به خانه من آمدو با ماشروع به زندگی کرد ولی پیش بینی من غلط از آب درآمد زیرا فکر می کردم
سعید دراین چند سال جدایی سرش به سنگ خورده وتا حدودی آدم شده ومی تواند در گذران زندگی کمکی برایمان باشد
برعکس دوباره باری اضافه بردوشم شده بود وعادات زشت گذشته وتنبلی هایش شدیدتر هم شده بود
و مرتبا به بهانه های مختلف این دو طفل معصوم را با سخنان رکیک آزار می داد واگراعتراضی می کردم
می گفت تو نمی فهمی دارم ادبشان می کنم حالا از کار خودم و رجوع سعید سخت پشیمان بودم
بهمین جهت بدون اطلاعش بدادگاه مراجعه کردم وتقاضای جدایی از سعید کردم خیلی زود مراحل جدایی انجام شد
زیرا ادله ی کافی برای جاری شدن حکم طلاق دردست داشتم از جمله ندادن خرجی وچند مورد دیگر ،
دیگر با خودم عهد کرده بودم دور ازدواج را برای همیشه خط قرمز بکشم و با تلاشی تازه وتوسط پدر سودا که معرفم بود
در شرکتی بعنوان فروشنده اجناس مشغول بکار شدم حقوق چندان زیادی نداشتم ولی تا حدودی کمکی بود
برای بهتر شدن وضعیت بد مالی ام، کارم را دوست داشتم وسرم در لاک خودم بودم اما مدتی بود
متوجه نگاههای سنگین راننده شرکت شده بودم اغلب سعی می کردم اهمیتی ندهم
ولی هر روز نگاهش وقیح تر وزشت تر می شد طوری که عرصه را برمن تنگ می کرد
تا جایی که از مدیر شرکت تقاضای تغییر کارم کردم تا مجبور نباشم بهمرا راننده مذکور برای فروش
ومعرفی اجناس بروم مدیر شرکت نپذیرفت وگفت من جایی برای شما در شرکت ندارم مگر همین پست ،اگر ناراضی هستید
می توانید استعفا بدهید منهم با نوشتن استعفایم دوباره خانه نشین شدم و بر بخت بدم لعنت می فرستادم
که این چه سرنوشتی است تا اینکه یکی از روزهای سرد وسخت زمستان که سخت بیمار بودم
وهرلجظه مرگم را ازخدا می خواستم دخترم گفت مادر تلفن با شما کاردارد با بی حوصلگی گوشی تلفن را برداشتم
صدایی بسیار گوش نواز مرا بنامم صدا کرد ولی معلوم بود که از خارج از کشوراست سلام کرد وگفت مرا نمی شناسی
گفتم باید بشناسم ؟ بعداز مدتی زبان ریختن گفت کی وقتی دبستان می رفتیم درریاضیات کمکت می کرد
کی دوچرخه اش را بتو می داد یادت آمد وای یکدفعه فریاد کردم آقای ناصر پناهی شمایید
خدای من ،چطور یادی از من کردید خندید وگفت درتمام این سالها بفکر شما بودم من درآلمان زندگی می کنم
و تا چندروز دیگر به ایران می آیم ،فقط برای دیدن شما! گفتم
برای دیدن من ،چرا ؟!خندید وگفت از همه زندگیت باخبرم من هم مدتی است از همسرم جدا شده ام
وقصد دارم به ایران بیام وهرجوری شده تورا باخودم ببرم گفتم من تنها نیستم
دختر خودم ویک دختر خوانده دارم ناصر پناهی چنان با اطمینان حرف می زد که من باورم شد
گفت اول کارهای اقامت خودت را انجام می دهم وبعد دخترانت را مدتی بعد به آلمان می آورم گفتم
حالا ببینیم چه می شود شاید بیش از ده روز نگذشته بود که دوباره ناصر پناهی زنگ زد و گفت فردا راس ساعت ده صبح
در فرودگاه شیراز منتظرم باش من دستپاچه وهیجان زده شده بودم ونمیدانستم چگونه تهیه وتدارک آمدش را ببینم
بهرحال فردا رسید وناصر پناهی که حالا مردی بسیار خوش تیپ و ظاهرا مبادی آداب شده بود دیدم
وبهمرا ه ما بخانه مان آمد با آوردن سوغاتی های جور واجور در دل ما خودش را جا کرد رسما از من خواستگاری کرد
اما ازدواج رسمی را منوط به رفتنم در آلمان موکول کرد از من خواست
گذرنامه ام را بگیرم تا او بتواند مقدمات اقامتم را جور کند
و از آنجا که من همیشه آرزوی رفتن به اونورآب را داشتم وآنجارا مدینه فاضله تصور می کردم
با درخواستش راجع به خوندن صیغه عقد موقت تا انجام ازدواج قانونی موافقت کردم
بعداز مدت یکماه ونیم قصد برگشتن به آلمان کرد ورفت که بقول خودش کارها را سروسامان بدهد
چندروزی از رفتنش نگذشته بود درتماسی بمن گفت هرچه زودتر خانه واثاثت را بفروش و به آلمان بفرست
تا سپورتی برای زودتر ویزاشدنت باشدمن هم که درفکر رفتن بودم تا حدودی به ناصر هم دلبستگی پیدا کرده بودم
بدون مشورت با کسی وفکر اقدام بفروش خانه که تنها دارایی ام بود کردم ووسائل منزلم را هم به حراج گذاشتم
و خیلی زود به عشق رفتن ورهایی برای ناصر فرستادم بعداز ارسال پول یکی دوبار بامن تماس گرفت
اما یکباره تماس هایش قطع شد تا جایی که هیچ خبری از او نداشتم دستم از همه جا کوتاه بود
مدت تحویل خانه هم رسیده بود نمیدانستم چه خاکی بسرم بریزم کارم گریه بود
توسل به کسانیکه در آلمان فامیل ویادوستی داشتند که نشانی ویا آدرسی از او برایم پیدا کنند
اما هرچه گشتم کمتر یافتم ناصر مثل اینکه آب شد ودر زمین فرو رفت نمی دانستم به چه کسی پناه ببرم
وضع روحیم هر روز خراب وخرابتر می شد دست نیازم را بسوی پدر سودا دراز کردم که بما سرپناهی بدهد
اقلا بخاطر دختر خودش ویا اینکه سودا را به نزد خودش ببرد زیرا از نگهداریش عاجزم وهم چنین از سعید هم خواستم
سمیرا را هم ببرد دیگر نه پولی داشتم
ونه حال وروزی تا بتوانم ازعهده خرج ونگهداری سمیرا وسودا بربیایم
ولی مثل معجزه ایی پدر سودا بدادم رسید وگفت بپاس نگهداری سودا دراین سالها بخانه من بیایید
تا هم سودا باشما باشد وهم اینکه سمیرا هم مجبور به رفتن به نزد پدرش نباشد
بدین ترتیب ما به خانه پدرسودا نقل مکان کردیم همانطور که قبلا گفته بودم
با پولی که پدر سودا در مقابل نگهداری دخترش بما می داد بعلاوه مقدار کمی اندوخته ایی دربانک داشتم
زندگی می کردیم اما حالا پدر سودا مردانه از ما مراقبت می کرد و مخارج مارا تأمین می کرد
ولی من هر روز بیمار وبیمارتر می شدم زیرا چوب کم عقلی وسادگی ام خورده بودم
پدر سودا مردی بود که براحتی پول خرج می کرد اما اهل زندگی نبود
وبیشتر دنبال کارهای خودش واهل عیش ونوش ودوستانش بود ازوقتی درخانه اش ساکن شده بودیم
بیشتر به خانه وماندن درخانه وابسته شده بود ومرتبا تکرار می کرد که زندگی اش با ورود ما رنگ تازه ایی یافته
ودارد طعم خانه و اینکه اگر زنی درخانه باشد می چشد
سودا هم که از همان اول ورودش به خانه ی من مرا مادر صدا می کرد
گهگاهی اشاره می کرد این کاش شما زن بابای من بودید تا من هم مثل همه صاحب پدرومادر می شدم
ولی هربار سودا را دعوا می کردم این چه حرفی است همه اون ازدواج ها مرابس که بفهمم گلیم بخت منو سیاه بافتند
وهیچ آب زمزمی نمیتونه سفیدش کنه پس بی خیال این فکر باش ولی متوجه شدم درخواست های سودا
با خواست پدرش بوده زیرا سمیرا وسودا سخت بهم علاقمند بودند وهمراز همدیگر ، سودا به سمیرا گفته بود
پدرم از مادرت خوشش می آید ومی گوید اگر موافقت می کرد چقدر خوب بود این تقاضای پی درپی سودا
ورفتار مهربانانه پدر سودا واینکه با نگهداری ما مدیونش بودیم
کم کم مرا بفکر فرو برد که یک مرتبه دیگر بختم را بیازمایم
بنابراین وقتی پدر سودا از من تقاضای ازدواج کرد پذیرفتم ومارسما زن وشوهر شدیم ودرکنار هم زندگی نسبتا خوبی داشتیم
هم سمیرا وسودا از هم جدا نشدند وهم اینکه پدر سودا تا حدودی سرش گرم خانه وزندگیش شده بود
وکمتر بدیدن دوستان سابقش می رفت وحالا هم هر روز حالم بهتر وبهتر می شد
ومرتبا همسرم از من برای اینکه پس از سالها توانسته است
رنگ یک زندگی وخانه ومحیط گرمی را ببیند تشکر می کرد تااینکه در شبی سردو بارانی زندگی ام
بار دیگر دچار طوفانی مهیب شد خبر آوردند همسرم که بقصد مسافرت به اصفهان رفته بود
در تصادف کشته شده وبار دیگر من ماندم
!تنهایی و سردرگمی واین بخت بداقبالم وروزهای تیره زندگی و درخواست هایی برای ازدواج مجدد
!!……گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه ،به آب زمزم وکوثر
پایان
![29ekxlw[2] 29ekxlw[2]](http://www.jilarasekh.com/wp-content/uploads/29ekxlw2.gif)
نویسنده :ژیلاراسخ