
یک قدم مانده به شب
گلابتون خوابت برده کجایی؟
چرا اینقدر کُند کار می کنی مگر نمی بینی مهمانان محترمی داریم
ومنتظر پذیرایی تو هستند زود باش
هنوز یک لیوان آب ناقابل هم تعارفشون نکرده ایی اول چند استکان چایی بیاور
وبعد غذارا آماده کن گلابتون ناباورانه به ابراهیم نگاه می کرد
چطور برای این تازه واردین سرودست می شکند اما باز فکر کرد ابراهیم حتما برسم مهمانوازی این رفتار را می کند
وگرنه ابراهیم یک تارموی گندیده مرا با صد تا از این زنان ودختران شهری عوض نمی کند
ولی باز دلشوره بجانش افتاده بود …….گلابتون بیچاره چه نشستی که سار از قفس دارد می پرد
کمی بخودت نگاه کن بوی فضولات مرغ وخروس می دهی موهایت مثل جنگلی انبوه وبهم ریخته است
دوباره صدای ابراهیم بلند شد ….گلابتون خوابت برده چند بار بگویم پونه خانم حالشون خوب نیست
زودتر این چایی نبات را بیاور گلابتون با عجله سینی چایی را برداشت وبسمت پونه وخواهرش الهه رفت
هردو خواهربا حالتی خاص اورا ورانداز می کردند وشایددردلشون می گفتند حیف ابراهیم که زنی مثل گلابتون دارد
آنقدر دستانش لرزش داشت که نزدیک بود سینی چایی از دستش برزمین بریزد ولی باز خویشتن داریش را حفظ کرد
وبالبخندی تصنعی چایی را تعارف کرد وبا عجله به آشپزخانه بازگشت
ظاهرا گلابتون چاره ایی جز اطاعت وپذیرایی نداشت
ویا اصلا در خوی وعادتش نبود مهمانی ازخانه اش گرسنه بیرون برود
بهمین خاطر با دستپاچگی شروع به پختن غذا کرد
اما همچنان با خودش حرف می زد ودر واقع برای خودش درد ودل می کرد
بالاخره با مقدار ناچیزی ازمواد غذایی که در گنجه آشپزخانه اش داشت غذایی تهیه کرد و سفره ایی گسترد
تا وقتن رفتن وخداحافظی رسید
اما با کمال تعجب دید ابراهیم هم بهمراه این دوخواهر عزم رفتن دارد گلابتون پرسید تو کجا می روی ؟
ابراهیم گفت دوراز جوانمردی است پونه خانم با این حالشان تنها به شهر باز گردند میروم تا همراهیشان کنم
گلابتون مات ومبهوت به ابراهیم نگاه می کرد چون تا به امروز اتفاق نیفتاده بود ابراهیم تا قبل از غروب در خانه نباشد
گلابتون ناچارا پذیرفت و درخانه ماند تا همسرش برگردداما باز نگرانی بسراغش آمد
ویکبار دیگر به به سمت آینه شکسته ایی که بدیوار آویزان کرده بود رفت
و خودش را نگاه کرد تمام خطوط صورتش را با پونه مقایسه می کرد
وبعد نگاهی به سراپای خود انداخت در این لباس کهنه و بیقواره چطور میتواند جلوه گری کند
خب معلوم است ابراهیم حتما اورا ترجیح می دهد اما بخودش نهیب زد ابراهیم عاشق من است مگر می شود
دلش را جایی دیگر ببازد نه این ها خیالاتی بیش نیست
تو حق نداری به ابراهیمت شک کنی ولی هرچه به تاریکی شب نزدیکتر می شد
شکش به یقین تبدیل می شد کم کم پاسی از شب گذشته بود
ابراهیم به خانه برنگشته بود گلابتون نمی دانست چکار باید بکند
فاصله شهر تا اینجا زیاد نیست باید تا حالا برگشته باشد نکند اتفاقی برایش افتاده باشد
اضطراب تمام وجودش را فراگرفته بود
وترس از شب وتنهایی ورقیب مثل خوره به جانش افتاده بود صدای پارس سگ ها از دور دست بیشتر اورا می ترساند
با کوچکترین صدایی وحشت زده از جایش بلند می شد در کنار تنها پنجره کلبه اش به انتظار ابراهیم نشسته بود
کم کم خوابش گرفت و در همان حال نشسته خوابش برد
ابراهیم دست در دست پونه ودختر وپسری زیبا در آغوش هردویشان در مزرعه قدم می زدند
……….. ابراهیم چقدر خوشحال است با بچه هایش بازی می کند وبه دنبال هم می دوند و
jilarasekh
ادامه دارد



ادامه دارد![[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]](http://up.iranblog.com/Files/c9ef105b42874f44a039.gif)





