دراینجا که غزل ساقی شعراست/ گل روی تو خود باقی شعراست/ اگر دل شده دیوانه وُحیران تو مجنون /زدیوانگی لیلی و خلّاقی شعر است/ژیلاراسخ

398921_299143116825994_100001909234344_712598_827811517_n

 

یک قدم مانده به شب

گلابتون خوابت برده  کجایی؟

چرا اینقدر کُند کار می کنی مگر نمی بینی مهمانان محترمی داریم

ومنتظر پذیرایی تو هستند زود باش

هنوز یک لیوان آب ناقابل هم تعارفشون نکرده ایی  اول چند استکان چایی بیاور

وبعد غذارا آماده کن گلابتون  ناباورانه به ابراهیم نگاه می کرد

چطور برای این تازه واردین سرودست می شکند اما باز فکر کرد  ابراهیم حتما برسم مهمانوازی  این رفتار را می کند

   وگرنه ابراهیم  یک تارموی گندیده مرا با صد تا از این زنان ودختران شهری عوض نمی کند 

ولی باز دلشوره بجانش افتاده بود …….گلابتون بیچاره  چه نشستی که سار از قفس دارد می پرد

کمی بخودت نگاه کن بوی فضولات مرغ وخروس می دهی  موهایت مثل جنگلی  انبوه وبهم ریخته است

 دوباره صدای ابراهیم بلند شد ….گلابتون خوابت برده چند بار بگویم پونه خانم حالشون  خوب نیست

زودتر این چایی نبات را بیاور گلابتون با عجله سینی چایی را برداشت  وبسمت پونه وخواهرش الهه رفت

هردو  خواهربا حالتی  خاص اورا ورانداز می کردند وشایددردلشون می گفتند حیف ابراهیم که زنی مثل گلابتون دارد

آنقدر دستانش لرزش داشت که نزدیک بود سینی چایی از دستش برزمین بریزد  ولی باز خویشتن داریش را حفظ کرد

وبالبخندی تصنعی چایی را تعارف کرد وبا عجله به آشپزخانه بازگشت

ظاهرا گلابتون چاره ایی جز اطاعت  وپذیرایی نداشت 

 ویا اصلا در خوی وعادتش نبود مهمانی ازخانه اش گرسنه بیرون برود

بهمین خاطر با دستپاچگی شروع به پختن غذا کرد

  اما همچنان با خودش حرف می زد ودر واقع برای خودش درد ودل می کرد

بالاخره  با مقدار ناچیزی ازمواد غذایی که در گنجه آشپزخانه اش داشت غذایی  تهیه کرد و سفره ایی گسترد

تا وقتن رفتن وخداحافظی رسید

اما با کمال تعجب دید ابراهیم هم بهمراه این دوخواهر عزم رفتن دارد گلابتون پرسید تو کجا می روی ؟

ابراهیم گفت دوراز جوانمردی است پونه خانم با این حالشان تنها به شهر باز گردند میروم  تا همراهیشان کنم 

گلابتون مات ومبهوت به ابراهیم نگاه می کرد چون تا به امروز  اتفاق نیفتاده بود ابراهیم تا قبل از غروب در خانه نباشد 

گلابتون ناچارا پذیرفت و درخانه ماند تا همسرش برگردداما باز نگرانی بسراغش آمد

ویکبار دیگر به به  سمت آینه شکسته ایی که بدیوار آویزان کرده بود رفت

و خودش را نگاه کرد تمام خطوط صورتش را با پونه مقایسه می کرد

  وبعد نگاهی به سراپای خود انداخت در این لباس کهنه و بیقواره  چطور میتواند جلوه گری کند

خب معلوم است ابراهیم حتما اورا ترجیح می دهد اما بخودش نهیب زد ابراهیم عاشق من است مگر می شود

دلش را جایی دیگر ببازد نه این ها خیالاتی بیش نیست

تو حق نداری به ابراهیمت شک کنی  ولی هرچه به تاریکی شب نزدیکتر می شد

شکش به یقین تبدیل می شد کم کم پاسی از شب گذشته بود

 ابراهیم به خانه برنگشته بود  گلابتون نمی دانست چکار باید بکند

فاصله شهر تا اینجا زیاد نیست باید تا حالا برگشته باشد نکند اتفاقی برایش افتاده باشد

اضطراب تمام وجودش را فراگرفته بود

وترس از شب وتنهایی ورقیب مثل خوره به جانش افتاده بود  صدای پارس سگ ها از دور دست بیشتر اورا می ترساند

با کوچکترین صدایی وحشت زده از جایش بلند می شد  در کنار تنها پنجره  کلبه اش  به انتظار ابراهیم نشسته بود

کم کم خوابش گرفت و در همان حال نشسته خوابش برد

ابراهیم  دست در دست پونه  ودختر وپسری زیبا در آغوش هردویشان در مزرعه  قدم می زدند

……….. ابراهیم چقدر خوشحال است  با بچه هایش  بازی می کند وبه دنبال هم  می دوند و

jilarasekhادامه دارد

Posted in Uncategorized, اشعار من, دراینجا که غزل ساقی شعراست/ گل روی تو خود باقی شعراست/, کرشمه 2 | 3 Comments

با توام ای همه خوبان من امروز دلم بس تنگ است /در هوای نفست دیده وُ دل در جنگ است /خانه در ترک تو چون میکده شد /دل من در غـــم هجران تو ماتمکده شد/ژیلاراسخ

292179_287740764633752_100001934914123_654441_108608187_n

یک قدم مانده به شب “2”

هر روز که می گذشت بر تعداد خانه های ویلایی افزود می گشت

و کارخانه های چوب بری هم در همین حوالی ساخته وشروع بکار می کردند

  گلابتون وابراهیم هم مثل قبل زندگی ساده اشان را داشتند اما هنوز از وجود فرزند خبری نبود

کم کم ابراهیم زمزمه های دلتنگی اش گل کرده بود گاه گاهی اظهار می کرداگر  فرزندی داشتیم

چقدر زندگی مان شادتر وبهتر می شد و از اطرافیانش هم شنیده بود باید هردوشان به نزد پزشکی رفته

تا معاینات دقیقی انجام گیرد واگر احتمالا نیاز به درمان است  مداوا کنند اما گلابتون با این امر مخالف بود

ومعتقد  بود حتما هنوز خداوند برایشان مقرر نکرده است ونباید درکارخدا دخالت کرد

ابراهیم هم بتازه گی در کنار کارهای مزرعه  در یکی از همین کارخانه های چوب بری کاری نیمه وقت گرفته بود

وهمین رفتن به کارخانه باعث یافتن دوستان تازه ایی شده بود واز آنجا که جوانی زیبارو وخوش برخورد بود

  وبا محیط  آشنا بودخیلی زود دربین بقیه محبوبیتی خاص بدست آورد تا جایی که این محبوبیت باعث شد

کمتر به کار مزرعه داری برسد وتقریبا  بیشتر کارهایش را به گلابتون محول کند

گلابتون  به کارهای خانه وهم مزرعه می رسید واین سنگینی کار از گلابتون زنی فرسوده وژولیده

وبخاطر سنگینی کار تا حدودی تند خو وعصبی مزاج ساخته بود با اینکه سعی می کرد

در برابر همسرش همچون گذشته آرام ومطیع باشد ولی کمتر موفق می شد

از آنطرف  نداشتن فرزندی خود دلیلی دیگر شده که ابراهیم به بهانه مختلف کمتر در کنار گلابتون بماند

هروقت  گلابتون  اعتراض می کرد می گفت درخانه دلخوشی ندارم مگر من وتو چقدر حرف برای گفتن داریم

  گلابتون  هم درمقابل این  بی اعتنایی های  تازه ابراهیم اغلب سکوت می کرد

در یکی از روزهایی که گلابتون در خانه مشغول کارهای روزمره اش بود  صدای همهمه ایی در بیرون شنید

ابتدا فکر کرد کارگران  کارخانه یا ساختمانها دارند از اینجا عبور می کنند

  از دریچه کلبه اشان سرش را بیرون آورد  تا ببیند چه خبر است با کمال تعجب دید

ابراهیم بهمراه دوزن ویک مرد  مشغول گپ وگفتگو هستند طولی نکشید

که ابراهیم با یالله گویان بهمراه آنان وارد خانه شد

  گلابتون را صدا کرد  وگفت  هرچه زودتر وسائل پذیرایی را آماده کند

گلابتون هاج و واج به مهمانان نا خوانده نگاه می کرد  ابراهیم متوجه این حالت همسرش شد وگفت

  این دوخواهر یکی پونه خانم ودیگری الهه  خانم می باشند که هردو در کارخانه چوب بری  سهام دارمی باشند

  واین آقا هم سرایدار کارخانه می باشد

امروز در هنگام  کار پونه خانم حالش بهم خورد  ومن با کمک الهه خانم ومشتی رحمان ،پونه خانم را به اینجا آوردیم

تا کمی استراحت کنند گلابتون  با تعجب بهردو خانم ها نگاه می کرد

زیرا هردو بسیار زیبا وخوش پوش بودند ورایحه عطرشان فضای کلبه را پر کرده بود 

مخصوص  آن خانمی که اسمش پونه بود با چشمان آبی رنگ وموهای بلوندش

هم از زیرروسری اش به بیرون ریخته شده بود هربیننده ایی را مسحور خود می ساخت

گلابتون نمی دانست چرا با دیدن اینها دلشوره بجانش افتاده بود انگار احساس خطر می کرد

وقتی به آشپزخانه برای تهیه غذا برگشت در آینه شکسته ایی که بدیوار  آویخته بود خودش را نگاه کرد

ورنگ وروی آفتاب سوخته وژولیده اش را بازیبایی وملاحت آن دوخواهر مقایسه کرد

!آهی از نهادش برخاست که من کجا واینها کجا

بالاخره با اندوه  ودل نگرانی مشغول پخت وپز شد  ولی لحظه ایی آرامش نداشت

   از خودش وهمه چیز در اون لحظات بیزار شده بود در همین حال وهوا بود که صدای ابراهیم را شنید

jilarasekhادامه دارد

     

Posted in اشعار من | 7 Comments

شعرمن بال نداشت، پَر پرواز نداشت/ مثل زیبایی گل ،سر پُر راز نداشت / درد من بود و شب و تنهایی / ای خدایا تو بگو ،قصد آغاز نداشت؟!/ژیلا

 

ایران 5 019

 

یک قدم مانده به شب

گلابتون و ابراهیم در کنار مزرعه ایی سبز وزیبا ،دور از شهر  زندگی می کردند

زوجی روستایی وعاشق که باهم بودن وزیستن را موهبتی الهی می دانستند

،گلابتون تنها دلخوشی اش وجود همسرش بوداو کمی دورتراز کلبه محقرشان با داشتن گاوی وگوسفندی

وهم چنین کشاورزی در مزرعه ایی کوچک که ابراهیم از پدرش به ارث برده بود امرار معاش می کردند

گلابتون خواسته وانتظار زیادی از ابراهیم نداشت زیرا وجود او را چون گوهری می دانست که درکنارش آرامش می یافت

ابراهیم هم گلابتون را هدیه خدا می دانست وبارها از اینکه خداوند چنین زنی

خوب ومهربان نصیبش کرده شکر بجا می آورد هردو باهم زیستن را

مدیون شانس شان می دانستند

گلابتون  پدرش کدخدای روستا وصاحب ملک واملاک زیادی بود

ودر پی عشقی شورانگیز و صد البته با مخالفت پدر وبرادرانشان با ابراهیم

که جوانی فقیر بود ازدواج کرده بود حتی در هنگام جاری شدن خطبه عقد

خانواده گلابتون از او خواسته بودند تا زمانی که باابراهیم زندگی می کند

سراغ آنها نیاید تنها وقتی اورا خواهند پذیرفت که از ابراهیم برای همیشه ببُرد

واین امر برای گلابتون یعنی مرگ ،زیرا جدایی از همسرش را تنها وقت مردن می دانست

هردو گرچه بسختی اما با عشق زندگی می کردند و با اینکه دوسالی از ازدواجشان می گذشت

هنوز صاحب فرزندی نشده بودند آنها بدرستی نمی دانستند اشکال از کدامشان هست

البته فقط این موضوع را به حساب خواست خداوند می گذاشتند

ابراهیم جوانی خوش وبرو رو با موهای مجعد وسیاه و هیکلی ورزیده وآفتاب سوخته بود

اما گلابتون دختری لاغر اندام ،که از زیبایی چندانی بهره نداشت

درعوض دلی چون آینه شفاف وتمام وجودش مهر ومحبت وعشق به ابراهیمش بود

گلابتون در خانه سرش با چند مرغ وخروس وسبزی کاری در کنار کلبه اش گرم بود

روزهای زندگی بی هیچ دغدغه ایی می گذشت

تا اینکه کم کم در حوالی مزرعه آنها سروکله چندنفری پیدا شد

که بدنبال ساخت وساز خانه هایی ویلایی وایجاد کارخانه دراین منطقه بودند

ابراهیم از این موضوع خوشحال بود زیرا فکر می کرد وجود خانه های جدید در کنار مزرعه اش

باعث آبادی ورونق  محل زندگیشان خواهد شد واز نعمت برق و آب ودیگر امکانات رفاهی

زندگی بهره مند می شوند اما گلابتون از این پیشامد زیاد راضی نبود

چون اینهارا مخل آرامش ویکدستی اطراف مزرعه می دانست

jilarasekh29ekxlw[2]ادامه دارد

Posted in اشعار من | 15 Comments

چرا هر جا غم است ما را بخوانند/ چرا هر خم کج است ما را بکارند /چرا هر چه نبود ما را خبرشد /وهر جا کس نساخت ما را بسازند/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

303973_134684753294077_127279670701252_183723_8172002_n

 

عشق ×

دریا خانم با دوستش شیوا تصمیم می گیرند که عاشق بشوند

:تا مبادا از قافله عشاق بیدل عقب بمونندوحالا ادامه داستان

من وشیوا مدتی بود فکر می کردیم کاش ماهم مثل بیشتر همکلاسانمون بیایم عاشق بشیم

چون اصلا دیدیم خوبیت نداره که همه بچه ها سر کلاس تو عالم هپروت سیر می کنند

!وهمه ژست عشاق سینه چاک بخودشون می گیرند و ما دوتا عین هالوها هیچ

گفتیم خدایا چکار بکنیم چکار نکنیم ، باید دو دوتّا چهار تا بکنیم

که عاشق کی بشیم؟ قرار گذاشتیم هرکدوم شبها تا دیر وقت بشینیم

واسامی اونهایی که میشه عاشقشون شد

رو کاغذ بیاریم و سبک و سنگین کنیم

خب کار آسونی که نیست عاشقیت  به این راحتی هم  نبود

من فکر کردم اول از همسایه دیوار به دیوارمون

که پسری همسن وسال خودم بود شروع کنم

خوب که فکر کردم دیدم اَه ..اَه..بعضی وقتها تا آرنجش می کنه تو بینی اش

وحالم یهو بهم خوردتازه تو کوچه هم

×!×! ×!با" پیژامه ی مامان دوزش" میاد پس اینو باید بی خیال  بشم

خب بعد رفتم بفکر همسایه روبرویی ، دیدم اینم  شبیه بابا لنگ دراز می مونه

و برای گفتن دوستت دارم باید برم روی یه چهارپایه ایی بایستم شاید قدم بهش برسه

:تازه زبونش هم می گیره و حتما اینجوری میگه

!" دو  دو دو دو سِ سِ سِ ت دا دا دا رررررررررررررررم"

×!×! ×!نه اینم بدرد نمی خوره

اوه یادم آمد تو یه کوچه پائین تر یه پسری هست که خیلی خوش تیپ هست

خلاصه رفتیم تو نخ این بلکه عاشقش بشیم

:واز قافله عشاق بیدل عقب نمونیم ای بابا سراغش را گرفتیم گفتند

این بنده خدا کر ولال مادر زادی است پس فایده ایی نداشت

چون نمی تونست بگه دوستت دارم

گفتیم بازم تو درو همسایه سرک بکشیم ببینیم میشه

یه کیس عاشقیت پیدا کرد یا نه ؟

قبلا چهار تا خونه بالاتراز خونه ی ما یه پیرزن وپیر مردی زندگی می کردند

که هردو برحمت خدارفته بودند ومن هر از گاهی یه آقای موقّر جوانی را دیده بودم

از اون خونه بیرون میومد ولی چون اونموقع تو خط عاشقی نبودم توجهی نکرده بودم

اما حالا وضع فرق می کرد گفتیم بریم تو خط این شاید بشه عاشقش شد

بنابراین شروع کردیم پرس وجو کردن از حاج خانم خدیجه

که یکی از همسایه های فضول محله بود به بهانه اینکه فامیلمون

!دنبال یه خونه خالی اجاره ایی می گردند

  اما حاج خانم خدیجه عرض کردند

!حبیب خان نوه حاج آقای خدابیامرز است که یکی از همسراش را آورده و اونجا زندگی می کنه

!خدای من ……هوو ی سوم شدن را دوست ندارم

×!×! ×!اینـــــــــــــــــــــــــم 

ای خدا چقدر سخته عاشقی ، حالا ازکجا یه نفر پیداکنم

وعاشقش بشم اصلا بیام وبی خیالش بشم

اما نه بچه های کلاس می فهمند من دست وپا چلفتی و بی عرضه هستم

هر طور شده باید یکی پیدا کنم

ای خدایا دبیر فیزیکمون خیلی هم خوش تیپ هست آره آره چرا از اول فکرش نکرده بودم

فردا زنگ سوم فیزیک داریم میشینم وهی زل میزنم تو چشماش و هی آه می کشم

تا بفهمه عاشقش هستم

سر کلاس فیزیک عین نقشه ایی که کشیده بودم شروع کردم

به چشمان دبیر گرامی  نگاه کردن ،اما هرچی فشار به چشمم می آوردم

که مستقیم بهش زل بزنم نمیشد

!آخه این دبیر خوش تیپ  همون روز عینک ذره بینی برنگ دودی زده بود

و همینطور که  من در عوالم خودم داشتم عشقم را بهش ابراز می کردم

چنان فریادی کشید که بیچاره تنبل حواست کجاست چند دفعه باید صدایت کنم

که از خواب بیداربشی  و درس را گوش بدی

!مارا بگید انگار دنیا را کوبیدند به سرمون

×!×! ×!اینم از دبیر فیزیک خوش برو رویمان

آره تصمیم گرفتم عاشقی را کنار بذارم آخه دیدم

خیلی سخته باید همش دنبال یکی بگردی که بشه عاشقش شد

×!×! ×!اصلا من کجا وعشق کجا بی خیال

واما شیوا خانم را بگم که زیاد خونه ی ما میومد

و من از همه جا بیخبر که نگو ایشون عاشق بابای من شده بود

وبه همه بچه ها گفته بود من زن بابای دریا می خوام بشم

وانگار جدی جدی عاشق شده بود یا شاید فکر کرده بود

بابای ما سهل الوصول تر از تقی ونقی و  کَلعباس ومشتی حسین و ابرام غزل خوون هست

امّا…… وامّا عاشقی شیوا خانم با ابوی گرام اینجانب  برای من

که نه تنها حسن کچلی را  نیافتیم بلکه ،

!!!!!کتک مفصلی از والده ی مکرمه نوش جان کردم و از عشق بیزار

×""×

ژیلا

Posted in اشعار من | 14 Comments

کاش من شعر توباشم که ببوسم لب شیرین ترا / کاش من قصّۀ شبهای تو باشم که ببویم تن روئین ترا / کاش در خواب تو آیم همچو پَرْیان بهشت/ تا بگویم چه کنم با توُ ،این دِیرُ وکِنِشْت /ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 قصّه های دریا خانم

qaz7l09f8tq7viao1s4

"انشاء "

نامه ایی بدوست خود بنویسید

سلام دوست عزیزم اگر جویای حال من باشی ملالی نیست

بجز دوری شما که آنهم بزودی میسر خواهد شد خانم معلم گفته است

نامه ایی بدوست خود بنویسید وبرایش درد دل کنید

راستش من دلم خیلی درد دارد هروقت هم به مادرم می گویم

برایم گل گاوزبان با نبات درست می کند و می گوید

از بس هله وهوله می خوری دختر بد است زیاد شکمو باشد

  !لابد  شکمت جغد دارد

من از جغد می ترسم اگر در شکم من جغد باشد یعنی من حامله هستم

وای اینکه آبروی مان می رود تازه همه می گویند بچه اش جغد است

اما من هر چقدر به شکمم نگاه می کنم چیزی را نمی بینم

! این مادر من عجب حرفهایی می زند

مثلا زری خانم که خانه اش یک کوچه پائین تراز خانه  ما است

و گاهی به خانه ی ما سر می زند

:مادرم می گوید

این زری خانم یک پایش می لنگد ویا می گوید سر وگوشش می جنبد

برای همین من چند روز پیش به بهانه اینکه توپ برادرم در خانه اشان افتاده

یعنی راستش را بگویم عمدا تو پ را انداختم تا ببینم چقدر پایش می لنگد

ویا بیچاره سر وگوشش می جنبد دلم برایش می سوزد کاش به نزد دکتر می رفت

تا دوا می خورد وخوب می شد

اماوقتی من به در خانه اش رفتم هرچقدر نگاه کردم

ندیدم پایش به لنگد واصلا سر وگوشش  هم نمی جنبید

حتما قبلا خودش نزد دکتر رفته است وداروی جنبیدن ولنگیدن خورده و خوب شده است

تازه مادرم می گفت  بدری خانم  دختر  دایی پدرم  دهنش لق است

من دیروز بدهان بدری خانم خیلی نگاه کردم اصلا لق نبود من فکر می کنم

مادرم چشمانش ضعیف شده وباید عینک بخرد

! تا همه را لق ولنگ نبیند

!دیروز هم با پدرم دعوا کرد می گفت بگمانم تنبانت دوتا شده است

در حالیکه پدر خیلی تنبان دارد بعضی هایش نو است

وبعضی هم کمی کهنه ، من فکر می کنم مادرم بیمارشده است امروز صبح می گفت

حسین آقا پسر خاله بابام تازه گی زیر سرش بلند شده و دائم با دمش گردو می شکند

حالا منتظرم حسین آقا بخانه ما بیاید تا خوب نگاه کنم ببینم زیر سرش چطوری بلند شده

شاید چندتا بالش گذاشته ویا دمش را کجا پنهان می کند

تا هروقت گردو داشته باشد با دمش بشکند

   نمی دانم چرا مادرم همه را یک جور دیگرمی بیند مخصوصا فامیل پدرم ، وقتی

  انشایم را  برای مادرم خواندم گفت 

!خاک برسرت  عمه ات عینک می خواهد

ژیلا

Posted in اشعار من | 7 Comments

وقتی خودم را کم می آورم ترا بهانه می کنم/ژیلا

قصّۀ های دریاخانم

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

20100602231712_20719


تو برو کفن بخر

خاطره این بار  دریا خانم از سفر زیارتی است

:وبهتره داستان از زبان خود دریا خانم گل بشنوید

چند سال پیش در یک سفر زیارتی وسیاحتی بدلیل اینکه تنها بودم

با یک حاج خانمی که اهل یکی از شهرستانهای کوچکِ ….بود هم اتاق شدم

البته اتاق که نه ،سوئیتی بسیار شیک وتمیز بسبک فرنگی نصیبمان شد

این پیرزن عزیز بسیار ضعیف ولاغر وتقریبا بیمار بود وباید مرتب اورا یدک می کشیدم

وتوضیحات لازم در مورد استفاده از سرویس بهداشتی و صد البته طریقه کاربرد آن می دادم

واما حکایت من با این هم اتاقی عزیز بسیار جالب بود که از گفتن بقیه بجز همین یه خاطره

بدلائل اصول بهداشتی معذورم 

واز آنجایی که من عاشق سفرم ودر مسافرت نمیتوانم یک جا بند شوم ومرتبا

دلم می خواهد به همه جا سرک بکشم(فضول نیستما) ودیدنی هارا ببینم

امّا این پیرزن را همچون وزنه وزنجیری به پایم بستند

از طرفی دلم برایش می سوخت هرچه باشد سفرزیارتی بود

!بماند که باید برایش خرید می کردم و ای داد وبیداد

وباید مرتب ریال ایرانی را به ارز مورد نظر برایش محاسبه می کردم

اما گاهی هم گریزی میزدم و او تا خواب بود برای سیاحت وزیارت

وصد البته خرید کردن جیم می شدم

در همان چند روزی که همسفر این بنده خدا بودم چون هتل ما فاصله کمی تا بازار  داشت

این حاج خانم گویا خودشان قدم رنجه فرموده وبه بازار رفته بودند

واز پارچه ایی که برنگ سرمه ایی برّاق بود خوششان آمده بود

وقصد خرید آنرا برای دختر وعروسش کرده بود

و مغازه دار هم که اهل یکی از کشورهای همجوار بود گویا پارچه را به ایشان نفروخته بود

!وگفته بود  تو چه به پارچه لباس شب

!وکفن آورده بود وگفته بود این لباس مناسب توست

هنگامی که به هتل آمدم پیرزن بیچاره گریه می کرد وبمن گفت تو مرا تنها گذاشتی

واین فروشنده بجای پارچه برایم کفن آورده است

واز من خواست تا برای اعتراض به مرد فروشنده و خریدن پارچه لباسی بهمراهش بروم

فردا قبل از رفتن به زیارت  ،به سراغ مرد فروشنده پارچه رفتیم

ومعترض شدم که این چه لحن برخورد با این بنده خدا بوده تو پولت را می شناسی

!دیگر به تو ارتباطی ندارد که لباس شب باشد یا کفن

فروشنده کمی شرمنده شد وخلاصه با سلام وصلوات پارچه لباسی را خریدیم

!بعلاوه دو دست کفن فرد اعلا برای پیرزن هم اتاقی ام

:وحالا از" پیرزن خانم" 

!!اصرار که توهم  باید کفن بخری 

گفتم من کفن نمی خواهم هروقت مُردم بالاخره پارچه ایی ،ملافه ایی برای کفنم پیدا میشه

!گرچه آرزویم هست بدون کفن از دنیا بروم

بهرروی اگر زنده هست خدا سلامتی به او عطا کند واگر هم به رحمت خدا رفته است

خداوند اورا قرین رحمت خود قرار دهد

ژیلا

Posted in اشعار من | 7 Comments

گر تو یادم نکنی یاد مرا خواهد برد/ گر تو خوابم نشوی خواب مرا خواهد برد/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

قصّه های دریـــــا خانم

“تصویر از نمایی درلندن

londqn 006


وای کفشهام ؟

سال اول دبیرستان وادامه خاطرات دریا خانم را بخوونید

اواسط اردیبهشت ماه بود وهوا هم کم کم داشت گرم می شد

مخصوصا هوای کلاس ما از نفس ۳۰ تا دختر شیطون وبلا

تبدیل به جهنمی شده بود

!!کلاسمون سه ردیف ده تایی داشت ومنم لژنشین کلاس بودم 

دبیر ریاضیاتی داشتیم که خانمی  بسیار عبوس واز خود متشکربود

گویی طاق آسمان باز شده وایشان ازآن پائین افتاده اند

اونهم در دامن ما بخت برگشتگان اون زمان که شاگردشون بودیم

   اغلب دختران کلاسمون یا عاشق بودند و در رؤیا های دور ودرازشان غرق ویا بی خیال درس ومدرسه بودند

!ومن هم چون بلای خانمانسوزکلاس ودرس بودم    

!ودرضمن اینکه از جبر ومثلثات ودر کل از ریاضیات بدم می آمد وهنوز هم بله

همیشه تمرینات ریاضی ام را برادرم در ازای انشاءیی که

برایش می نوشتم حل می کرد

وهنوز  هم ضربان قلبم با دیدن خواب  امتحان ریاضیات  شدید میشه

!  وانگار ازسینه ام می خواد بیرون بزنه 

یادم هست بعداز ظهر گرمی بود منهم در رؤیای خود با سرعت نور در حال پرواز بودم

وبی خبر از کلاس و اتحاد اول ودوم بودم

ودر همین حال بیخبری گویا کفشهایم را هم درآورده بودم

وبی خیال در عالم هپروت پروازکنان مشغول سیروسیاحت بودم

ناگهان خانم معلمه محترمه که شکار چی دانش اموزان خاص

در کلاس بود ودل خوشی ازمن نداشت فریاد زد

" دریا" بیا پای تخته این مسئله را حل کن

مارا بگین عین برق گرفته ها از جایم پریدیم

که چی ؟خانم اِ اِ جا جا زه ما ب ی   ایم

!بله پس عمه سرکار عالی بیان

تو دلم گفتم عمه ی من الهی  قربونش برم خیلی مهربونه

گاهی بمن  نمیگه بیا پای تخته مسئله حل کن

اما یادم آمد که عمه من اصلا مسئله بلد نیست حل کنه

و خداراشکر اونم عین من از ریاضیات بیزار است

بعد حرکتی کردم خدای من ؟

!کفشهام کجاست !؟  چرا کفش پام نیست

هرچه زیر نیمکتم ومیزم نگاه کردم کفشم نبود

خانم معلم  بی انصاف هم همش فریاد می زد خب چرا نمیای

خدایا چی بگم ؟

بگم پای برهنه از خونه آمدم که خب معلومه این چنین چیزی بعیده

تا اینکه ایشان کم کم قدم رنجه فرمودند کمی به نزدیک میز من رسید

وگفت چرا نمیایی بلد نیستی درس نخوندی!؟

در واقع هم بلد نبودم هم درس نخونده بودم هم کفشم نبود

بالاخره دلم را به دریا زدم وگفتم خانم کفشم نیست

!!ای خدا خانم معلم مثل بمب منفجر شد که یالا از کلاس برو بیرون

گفتم خانم پای برهنه که نمیشه گفت من نمیدونم

یالا بیا برو وگرنه خانم ناظم (جلاد ) را صدا می کنم

دیگه منم ترس را کنار گذاشتم به همکلاسام التماس کنان گفتم

ترو خدا کفشم پیش هرکیه بده

کفش هایم یک لنگه اش از یک ردیف کلاس ویکی دیگرش در ردیف دیگر پیدا شد

وبعدا معلوم شد بچه های کلاس کفشامو با پا از زیرمیز بهمدیگر پاس داده بودند

!!ومن تا دو جلسه از کلاس ریاضیات الحمدلله راحت شدم

(اخراج شدم)

ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 3 Comments

گناه را دگری کرد و جفایش من مسکین دادم/ژیلا

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 

قصّه های دریــــــا خانم

man 082

قسمتی از حیاط آرامگاه سعدی

بریم سعدی !؟

کلاس چهارم ابتدایی بودم وایام عید ،خانه ی ماشمالغربی شیراز بود

وتا آرامگاه سعدی بسیار دور بود

دوستی داشتم که در همسایگی مابود

یادم نیست دقیقا چندم عید بود که "نسیم" بخانه ما آمد

وگفت دریا میای امروز بریم سعدی! ؟

با تعجب گفتم سعدی ؟!تنها وبدون مامان وبابا مون !؟

گفت آره فقط  ما بچه ها میریم

آمدم به مادرم گفتم اجازه میدید ما  بریم سعدی ؟

مادرم گفت باشه برید ولی بشرط اینکه همراه با خواهر وبرادرات بری وخیلی هم مواظب باشید

وبالاخره من وپنج فقره خواهر وبرادر خودم ونیکو هم با خواهرش

و دختر همسایه مون هم با سه تن خواهر وبرادرش ،

تازه هنگام رفتن عمه ی من که همسایه دیوار بدیوار مابود آمد

وگفت میشه بچه های منم بیان!؟

ای خدایا چهار پسر ویک دختر شیطون وبلای عمه خانم را هم باید یدک می کشیدم

بزرگترین فرد ما در این جمع دوازده ساله بود

!!همه جمع شدیم با یک تاکسی ،به سبک خرمای دشتستان ،عازم آرامگاه سعدی شدیم

!!در تاکسی دست وپا ها معلوم نبود مال کیه

از همون ابتدای ورود به سعدیه شروع به خریدن تنقلات کردیم

آش کارده ،بستنی ، کیک ، دوباره بستنی سعدی ووووو

هی خریدیم وخریدیم بدون توجه به کرایه برگشتن تاکسی

وقت رفتن مان شد چون هوا تاریک شده بود

ودر این اثنا  هم مرتب کوچکترها یا دستشویی داشتند یا گم می شدند

بیادمان آمد که باید تاکسی بگیریم وبرگردیم

من که پول دیگر نداشتم نسیم از اول هم خیلی پول نداشت

آن دوست دیگرم که هیچی برایش پول نمانده بود

حالا میخواهیم تاکسی بگیریم ولی پولی نداریم

با ناراحتی و غمگین براه افتادیم شاید سه الی چهار ساعت ما راه می رفتیم

بچه ها گریه میکردند

خسته می شدند و منهم خسته ونالان تر از بقیه  ،هر خیابانی را که طی می کردیم

خدارا شکر می گفتیم آنهایی که اهل شیرازند می دانند

از آرامگاه سعدی تاقسمت شمالغربی شیراز راهی بس طولانی است

در هر چهل دقیقه ،دقیقه ایی جایی می نشستیم وگاهی گریه می کردیم

فاصله خانه ما  هم تا آرامگاه سعدی بسیار دور بود

ای خدایا چکار کنیم حتی یک دوریالی ناقابل هم برایمان نمانده بود

که بخانه زنگ بزنیم فقط خدا خدا می کردیم که اتفاقی نیفتد

از آنطرف هم نگران مامان وبابا هامون بودیم که چی می کشند

حتما دارند دنبال ما می گردند

اما با هزار زحمت ومرارت پاسی از شب گذشته لنگان ومرده به خانه رسیدیم

تازه منتظر دعوا بابا ومامان هامون بودیم

که متاسفانه اولین سیلی را نوش جان کردیم اما این سیلی شیرین ترین هدیه

بود زیرا به خانه رسیده بودیم ودیگر برایمان طعن ولعن بزرگترهایمان مهم تبود

فردا همه ما کف پاهایمان تاول زده بود وراه نمی توانستیم برویم

!!اما یاد گرفتیم همیشه باید در سفر پولی را باید برای مبادا نگهداشت

ژیلا

Posted in اشعار من | 4 Comments

برای بودنت شعرم ،برای نبودنت مرثیه، برای بود و نبود خودم…… سطوری ناموزون!ژیلا

،[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]

 

!!!دریـــــــــــــا دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

بازهم از سال اول دبیرستان و درس نخواندن های دریا خانم و

این سال فراموش نشدنی خاطره ایی داره که می خواد بگه

!!……دریا میگه

دوست ندارم خدای نکرده الگوی بدآموزی برای دانش آموزی باشه

  وامّا…….دبیر زبان انگلیسی ما خانمی بود 

بسیار لاغر اندام که اگر لباسی مندرس می پوشید شما گمان می کردید

از گرسنگی بشکل عکس های "من کاسه ام خالی است "

در آمده با کله ایی که از شدت بزرگی حتما بر بدنش سنگینی می کرد

اخلاقش کمی پاره سنگ بر می داشت  متاسفانه من با شیطنتم

بسیار اورا اذیت می کردم

هنگامیکه او عصبانی میشد یک جمله را تند تند بدفعات تکرار می کرد

وبا گچ روی میز می کوبید

وتمام گچ ها را به روی میز وسرو صورتش پخش میکرد و  وسیله ایی میشد برای خندیدن ما

مثلا فریاد می کرد "دریا دریا دریا"!!

بیچاره به لکنت وسوزن خوردگی می افتاد

این خانم دبیر گرامی قبل از انتقال به شهرما در نهاوند خدمت می کرده است

ودست بر قضا دانش آموزی در کلاس ما بود که او هم از نهاوند آمده بود

واز صدای خوشی برخوردار بود

خانم دبیر زبان هم هرجلسه هول هولکی سروته درس و کلاس را هم می آورد

و  به همکلاس نهاوندی امر می فرمود برایش ترانه ی نهاوندی بخواند

وخودش درِکلاس را می بست تا به اصطلاح صدا بیرون نرود

وهنگام خواندن ترانه نهاوندی ایشان حالش دگرگون میشد

وشیطنت وپچ پچ ونیشخندهای ما دانش آموزان شروع می شد

هرکسی چیزی میگفت مزه ایی می پراند

امّا هم چنان این وضع تا پایان سال تحصیلی ادامه داشت

این خصوصیات خانم دبیر زبان انگلیسی را نوشتم که به نکته اصلی برسیم

می خواستم راجع به مشق تعطیلات عید بگویم:

ایشان امر فرمودند:

کتاب نویسی کنید یعنی یک دور کامل از اول کتاب تا آنجایی که خوانده بودیم بنویسیم

من هم که اهل درس ومشق در آن سال  نبودم واصلا فراموش کرده و بی خیال بودم !

تا تعطیلات نوروزی تمام شد وساعت درس ایشان رسید وتازه یادم آمد ای دل غافل وبقول “دَری زبانان”

" چَکّار کِنم ؟"

با شناختی که از ایشان داشتم فکری به ذهنم رسید

وبهیچ کس چیزی نگفتم و مشغول اجرای نقشه ام شدم

ایشان از نیمکت اول شروع کردند بدیدن کتابچه ها ومن تا پشت به کلاس بود

مشغول دیدن مشق بچه ها جایم را عوض می کردم وآنقدر جابه جا شدم

که تمام مشق هارا دید ودو یا سه نفری را به جرم نداشتن مشق

یا بد نوشتن راهی دفتر مدرسه شدند وقراربر این شد

که فردا با والده گرامی شان تشریف بیاورند واینکه مشق را دوباره باز نویسی کنند

واما من ؟

!!هرگز نفهمید که مشقی نداشتم

 ژیلا

Posted in اشعار من | Leave a comment

ما خستۀ هجریم ولی هاجر مانیست /ما تشنۀ مهریم ولی باور مانیست/ما بی خبرانیم وخبر ار خودمان نیست /چون ماندۀ خویشیم ولی یاور مانیست /ژیلا

vrO81992

[تصویر: c9ef105b42874f44a039.gif]


"فقط ۹ تا "

حکایت دریا در سال اول دبیرستان حکایتی نگفتنی است

قصّه درس نخوندن وتنبلی هاش بدلیل اصرار مادرش برای رشته ایی

  که اصلا دوست نداشت !و حالا این حکایت را زبان خود دریا خانم بخوونید

من همیشه مشتاق وعلاقمند به ادبیّات فارسی بودم

اما مادرم بزور مرا از ادامه در این رشته منع می کرد زیرا معتقد بود

ادبیات آینده ایی ندارد! ؟

امتحانات خرداد ماه بود و درس نخواندن های من ، یعنی

راستش ریاضیات و شیمی وفیزیک را دوست نداشتم

امتحانات خرداد ماه سپری شده بود باید برای نتایج آخرسال تحصیلی می رفتم

از مادرم اصرار باهم برویم واز من انکار ،که من دیگر بزرگ شده ام

ودرست نیست مثل دختر بچه ها شما با من بیایید چون از حال وروز خودم خبر داشتم

واما لحظه موعود فرارسید در میان اسامی  تنبل خانم ها که بدیوار زده بودند

نام مبارک "من " بعنوان نفر برتر مزّین شده بود

!به ۹ عدد تجدیدی ناقابل

البته برای من دور از انتظار نبود .

امّا مانده بودم چطوری به مادرم بگویم امیدت نا امید شد

مدّتی فکر کردم وبعد گفتم هرچه باداباد

بخانه آمدم وبا قیافه حق بجانب وناراحت وغمگین به مادرم گفتم

این معلم شیمی ما اصلا از من خوشش نمی آمد مرا تجدید کرده

بیچاره مادرم  باشنیدن این خبر نابهنگام داشت پس می افتاد

گفت خدای من تجدید شدی ؟گفتم آره ، یه دونه ،شیمی

بعداز گریه وزاری های فراوان وسرزنش های خانواده که آبرویمان رفت

وجلو دروهمسایه وفامیل چکار کنم؟

!!گفتم به هیچکس نگویید اصلا بدیگران چه مربوط

خب حالا مامان خانم تصمیم گرفته اند بمدرسه ام بروند واعتراض کنند

چرا دخترشان شیمی تجدید شده

داشتم از غصّه دق می کردم چون فرداباید صبح اوّل وقت به دبیرستانم میرفتیم

!! ناگهان فکری بسرم زد

پدر بزرگم همیشه قلیان می کشید وهروقت به خانه ما می آمد

  بساط قلیانش عَلَم می شدجای تنباکو را می دانستم  کمی آوردم

و تنباکو را بهر بدبختی بود خوردم

تا بحساب خودم مریض بشوم و رفتن به مدرسه فراموش شود

ودر همان صبح موعود دل درد و گریه وشیون از درد را سر دادم

با غش وضعف دروغی من ، مادرم بیچاره ام به سر وسینه می زد آهای بدادم برسید

!! دخترم از دستم رفت

وجالب اینکه با خوردن تنباکو هیچ عارضه ایی در من ایجاد نشده بود

البته شاید باندازه چند پَر تنباکو خورده بودم

ومنهم مدام شدت ناله هایم را شدیدتر می کردم وناگفته نماند

نفسم کمی بوی تنباکو گرفته بود

حالا دیگر قصد داشتند مرا به اتفاقات بیمارستان  ببرند

! زار زدم نیازی نیست بگذارید استراحت کنم همین برایم کافی است

اونهم بشرط اینکه مامانم از کنارم تکون نخوره

بیچاره مادرم قبول کرد وبست در کنارم نشست

وهراز گاهی چشمانم را کمی باز می کردم وناله ایی

می کردم تا شدت مریضی ام را نشان بدهم

تا نزدیکی های عصر که خیالم راحت شد دیگر از رفتن بمدرسه خبری نیست

چشمانم را گشودم واعلام کردم از مرگ حتمی نجات یافتم

واما با هرکلکی بود مادرم را ازرفتن در روزهای بعد بمدرسه

واینکه مدت اعتراض تمام شده باز داشتم

روزهاگذشت وگذشت تا شهریور ماه رسید ."۹" تجدیدی را باید امتحان می دادم

حالا بهانه ایی باید جور می کردم که من هر روز صبح عندالطلوع کجا می روم

به مادرم گفتم برایمان کلاس شیمی فوق العاده گذاشتند

واز آنجا که شانس با من یار بود مادر بزرگم بیمارشد و به نزد ما آمد

ومادرم در این مدت سخت گرفتار او بود ودر دلم دعا می کردم

!! الهی  بی بی خانم حالا حالا ها خوب نشه

خدا رحمتش کند بیچاره چقدر مرا دوست داشت

!!امتحانات دادم و روز نتایج رسید واه …مصبیتا

من خوب می دانستم مردود شده ام ودقیقا همین طور شد

دیگر پنهان کردن دردی را دوا نمی کرد

بخانه آمدم وبه اتاقم خزیدم ودررا از تو قفل کردم و بظاهراعتصاب  غذا کردم

! البته قبلا تنقلات وآب را در زیر تختم پنهان کرده بودم

مادرم وقتی متوجه شد از اتاقم بیرون نمی آیم متعجّب شد

قبلا گفتم بعلّت بیماری بی بی سخت گرفتار بود وکمتر حواسش بمن بود

مرا از پائین صدا کرد  دریا …بیا نهار بخور ،جوابی ندادم چندین بار دیگر صدایم کرد

!باز همچنان سکوت

تا اینکه به پشت در اتاقم آمد … چیه ؟اینکارا چیه می کنی  ! ؟

گفتم من دوتا تجدید داشتم بشما نگفته بودم

مادر م گریه وشیون راه انداخت و مرا تهدید وسرزنش می کرد

من هم چنان شیون کنان"الکی “در اتاقم ماندم وبیرون نیامدم

!!کم کم اعلام کردم سه تا وجهار تا و تا آروم آروم عدد ۹ را اعلام کردم

خدا می داند چه شیون وشوری در خانه ما براه افتاده بود

فرداصبح پدر ومادرم راهی مدرسه ام شدند

پدر بیچاره ام بعداز گردن کج کردن وتکریم وتعظیم با دادن چکی به مبلغی بالا قبولی ام را خرید ناگفته نماند

من از شیمی وفیزیک وریاضی نمره نیاورده بودم

و با قانون "تک ماده" آن زمان که درست یادم نیست

ودوسه تایش هم با تقلب سر جلسه امتحان ،تتمه ی آن

همین سه عدد تجدیدی ناقابل بعلاوه قوانینی که آن زمان مرسوم بود

ومن به رشته مورد علاقه ام رشته علوم انسانی رفتم

نابرده رنج ،گنج میسر نمی شود”

تازه طلبکار هم شدم که…. همه تنبلی هایم تقصیر شما بوده است

شما اجبارا مرا به رشته ایی که دوست نداشتم فرستادید

اماباور کنید  من دیگر هرگز تنبلی نکردم ودانش آموزی درسخوان وساعی شدم

!! مثل سال های قبل از اول دبیرستان

پایان

29ekxlw[2]

نویسنده :ژیلاراسخ

Posted in اشعار من | 5 Comments